تبليغاتX
همسایه‌ها

بی تو امشب هر سر مویم جدا فریاد داشت

هر رگم در آستین صد نشتر فولاد داشت

من که دارم سنگ بردارد ز پیش راه من؟

یار غاری کوهکن چون تیشه فولاد داشت

کیست تا شوید غبار از صفحه خاطر مرا

جوی شیری پیش دست خویش فرهاد داشت

تا سپند آن آتشین رخسار را در بزم دید

آنچنان جست از سر آتش که صد فریاد داشت

یاد ایامی که صائب در حریم زلف او

پنجه‌ی من اعتبار شانه شمشاد داشت

صائب تبریزی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

بوستان سعدی/ باب سوم: در عشق و مستی و شور

 

شکر‌لب جوانی نی آموختی/ که دل‌ها در آتش چو نی سوختی

پدر بارها بانگ بر وی زدی/ به تندی و آتش در آن نی زدی

شبی بر ادای پسر گوش کرد/ سماعش پریشان و مدهوش کرد

همی گفت و بر چهره افکند خوی/ که آتش به من در زد این‌بار نی

ندانی که شوریده حالان مست/ چرا برفشانند در رقص دست

گشاید دری بر دل از واردات/ فشاند سر دست بر کاینات

حلالش بود رقص بر یاد دوست/ که هر آستینش جانی در اوست

گرفتم که مردانه‌ای در شنا/ برهنه توانی زدن دست و پا

بکن خرقه‌ی نام و ناموس و زرق/ که عاجز بود مرد با جامه غرق

تعلق حجاب است و بی حاصلی/ چو پیوندها بگسلی واصلی

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 زیستن

 اما چه‌قدر می توان گفت که خسته می شود شاعر

آن‌گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید

که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند

و نیز دیوانه می شود

وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است

و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند

آن‌گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است

و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید

و نمی تواند که قصه ها کند آسان

 چون ماه که هر شب ِ خدا تنهاست

یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.

 هرمز علی‌پور / الواح شفاهی / انتشارات گیل

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 5:14 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 در چشم‌های من آجر می چینند

دیوار خانه‌ی تو

         هر روز بالاتر می رود

خداحافظ محبوب من!

       تو را دوباره نخواهم دید

حالا که این شعر را می نویسم

کارگرها

          آن‌جا مشغول کارند.

 

رسول یونان / من یک پسر بد بودم/ نشر افکار

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/12ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

چنین گفت خیام...

هنگام سپیده‌دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

چه حسی داشت این ترانه‌ی ایرج جنتی عطایی با صدای داریوش، بعد از سال‌ها

 

طعم خیس اندوه/ اتفاق افتاده

یه آه، خداحافظ/ یه فاجعه‌ی ساده

خالی شدم از رؤیا/ حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من/ پشت پنجره پژمرد

 

ای معجزه‌ی خاموش/ یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه/ هم‌جنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر/ مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 

 

برگرد به برگشتن/ از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش/ یه گریه مرورم کن

از گرگر بی‌رحم/ این تجربه‌ی من سوز

پرواز رهایی باش/ به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی/ شهر از تو لبالب شد

لحظه، آخر لحظه/ شب، عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به/ دلشوره شتابان بود

راهی شدنت حرف/ نقطه چین پایان بود

 

ای معجزه‌ی خاموش/ یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه/ هم‌جنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر/ مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

شعری از گروس عبدالملکیان

بازی

بازی را عوض می‌‌کنی

و خود را از طنابی می‌آویزی

که سال‌ها پیش بر آن تاب خورده ای

 

ما

تکرار تکه‌های همیم

مثل تو پسرم که تاب می‌خوری

مثل من

که تو را تاب می‌دهم

تا طناب را فراموش کنم

 

برگرفته از مجموعه شعر « رنگ‌های رفته‌ی دنیا »

نشر آهنگ دیگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

سه شعر کوتاه از محمود تقوی تکیار

 

ماه را میالای

ماه را

به تهمت تاریکی میالای

تو در شب ِ خود

فرو مانده ای.

سبز

کرم ابریشم

بر برگ توت جوان

جهان در نگاهش

سراسر سبز!

بازگشت

به همان خانه پا نهادم

با آن خاطره ها

بر همان تخت خفتم

بی آن رؤیاها!

.............................................................................

برگرفته از مجموعه شعر « پل‌ها و پله‌ها »

نشر آهنگ دیگر

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

با سلام و عرض پوزش

دلیل تأخیر در به روز رسانی وبلاگ سفر به تهران و بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب بود.ان‌ شاءالله به زودی گزارش مختصری از این سفر خواهم نوشت،این هم دست‌آوردی از سفر مذکور:

یک سبد انگور

وقتی ما فقر را میان خود تقسیم کردیم

یک سبد انگور ماند و دو سه سکه که در بازار

خرج نمی‌شد

چهره‌هامان را از عابران به هنگام عرضه سکه‌ها

پنهان کردیم

یاد دارم یک غروب جمعه بود

زندگی از کفش و تن پوش و دستان ما

فرسوده می‌شد

اما هنوز ما را باور داشت

ما فرسوده‌ی عشق بودیم و فقر

چه زود دانستیم

زبان مادری ما دردی را

دوا نمی‌کند

پس فقر را فراموش نکردیم

پس در آن سه شنبه‌ی بی باران

سه بار گفتم:

زندگی ببار.

راستی ما چرا باران را

فراموش کرده بودیم

و پالتوی بارانی را

در صندوق قدیمی مخفی کرده بودیم

می‌خواستیم خورشید را با تکه نانی

معاوضه کنیم

کسی خریدار نبود.

احمد رضا احمدی

مجموعه شعر ساعت ده صبح بود – نشر چشمه

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 نوروز باستانی و جشن آغاز بهار زندگی بخش،جشن پیروزی نیکی بر بدی بر همه‌ی ایرانیان و ایران دوستان فرخنده و خجسته باد.

 

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زر اندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گل‌زار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست،ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه‌ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز هم‌چون من غمی د ارد شبا نروزی

میی دارم چون جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مباد بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عُجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه‌ی جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورا نشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی

 

حافظِ شیراز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

صرف و نحو زندگی

 

جمله‌هایِ ساده‌ی نسیم و آب و جویبار

فعلِ لازمِ نفس کشیدن گیاه

اسم جامدِ ستاره،سنگ

اشتقاقِ برگ از درخت

و آن‌چه زین قِبَل سؤال‌هاست؛

 

در برِ ادیب دهر و مکتب حقایقش

بیش و کم شنیده‌ایم و خوانده‌ایم

نکته‌هایی آشناست.

 

لیک هیچ‌کس به ما نگفت

مرجعِ ضمیرِ زندگی کجاست؟

 

محمد رضا شفیعی کدکنی

دفتر شعر ستاره‌ی دنباله دار- نشر سخن

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |