يادداشتي خواندني از محمد چرمشير در باب « نوشتن »
چرا می نویسم
برای نسل بی سن فردا
از من خواسته اید به شما بگویم : « چرا می نویسم؟» احتمالا" دو سال پیش چنین چیزی را از من نمیخواستید و به جای آن سؤال میکردید: « چرا نمینویسید؟» یا « چرا این همه زیاد مینویسید؟» میخواهم بگویم طرح هر پرسشی چهقدر به امر اجتماعی مربوط است. در دوره هایی لزوم پرسشهایی غیر ضرور به نظر میآید. مثل همین که دو سال قبل اصلا" ضرورتی نبود پرسیدن این سؤال از من یا از هرکس دیگری. بگذریم از وجه توریستی چنین سؤالی که میتواند به عنوان نمک گفت و گو در سبد هر پرسش و پاسخی قرار گیرد.
روزگاری حسرت « ژان پل سارتر » این بود که چرا نمیتواند در دفتر هتل، در برابر ستون شغل، بنویسد: نویسنده. خیال نمیکنم امروز « پل استر » مثلا" چنین حسرتی داشته باشد. احتمالا" او - برعکس – ترجیح میدهد – برای فرار از دست مزاحمان – با نام مستعار در هتل محل اقامتش ثبت نام کند. با این حساب، نه دیگر دغدغه « پل استر » دغدغه ژان « پل سارتر » است، نه دغدغه جامعه روشنفکری چنین چیزی است.
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.
پشت پنجرهی تنهایی
نگاهی به داستان « رنگ های خاطره » نوشتهی ایمان عابدین
« رنگهای خاطره » برش کوتاهی از یک زندگی مشترک بی روح است. یک بعد از ظهر، یک زن و مرد جوان، وقت فراغت از کار و فاصلهی بین عصر و شب و خواب و پایان رسمی یک روز و گفت و گوهایی ظاهرا" بی هدف... اما چه اندوه و اضطراب خفقان آوری بر داستان سنگینی میکند! رنگ های خاطره فضایی رئالیستی دارد که از شدت وفاداری به رئالیسم بیشتر ناتورالیستی به نظر میرسد. هیچ چیز غیر عادی یا غیر قابل پیش بینی در داستان وجود ندارد. زن و شوهری عادی، در فضایی عادی با گفت و گوهایی عادی که بر روالی کاملا" عادی جریان دارد، اما هیچ چیز عادی نیست. عدم ارتباط میان شخصیتهای داستان، تنهایی عمیق مرد، اندوه و نا امیدی خرد کننده اش در تک تک حروف داستان احساس میشود. با رد و بدل شدن هر جمله، بیشتر حس میکنیم دو روح بیگانه به اشتباه در فضای مشترکی محبوس شده اند و هیچ چیز، حتی گفت و گو که به ظاهر باید راهگشای ارتباط باشد نمیتواند بر سرمای میان این دو غلبه کند. با این حال در دل این سرما شعله های آتشی پنهان حس میشود. قصه ریتم اضطراب آوری دارد. می دانیم باید منتظر حادثه ای باشیم و این را مدیون همان گفت و گوهای به ظاهر پیش پا افتاده هستیم.
نویسنده برای ایجاد این فضا از شیوهی داستان در داستان استفاده کرده. خبری که در روزنامه چاپ شده، ماجرای مردی که در مترو خودکشی کرده، کلید درک سرمای حاکم بر داستان است. آن مرد بچهدار نمیشده، همسرش به همین دلیل او را ترک کرده بوده و در نتیجه مرد که عاشق زنش بوده در مترو دست به خودکشی زده. مرد داستان معتقد است انتخاب مترو برای خودکشی شاید برای این بوده که میخواسته همه بدانند چه عذابی میکشد. به عبارت ساده تر رابطهی عاشقانه ای به خاطر عقیم بودن مرد بی ثمر مانده و به شکست منجر شده. در این جا عقیم بودن مرد مفهومی نمادین و عمیق پیدا میکند که از طریق آن علت سرمای حاکم بر فضای داستان را درک میکنیم. عقیم بودن به نماد عدم توانایی در ایجاد رابطه ای زنده و بالنده تبدیل میشود. و این مصیبتی نیست که به یک نفر اختصاص داشته باشد. در قصه تنهایی، در خود فرو رفتگی و غرق شدن در اندوه ناشی از روابط بی حاصل، نوعی بیماری همه گیر است که هیچ چیز نمیتواند دیگران را نسبت به آن هشیار کند. یک ازدواج به شکست انجامیده، ازدواج دیگری دارد در سرمایی که پیش آگهی پذیرش شکست است غرق میشود و در آخر خبر عروسی دختر همسایه این چرخهی مصیبت را کامل میکند. اگر خود کشی کردن مرد در مترو به قصد آگاه کردن دیگران از رنج فردی اش بوده، این اقدام حاصلی نداشته. دنیا از نظم همیشگی اش پیروی میکند. کسی برای آنهایی که وقتشان را با احساساتی شدن تلف میکنند اهمیتی قایل نیست. در این قصه خودکشی از سر اعتراض مرد بیگانه به اندازهی سکوت مرد داستان بی اثر است، و این یعنی نویسنده از آدم هایی حرف میزند که برای ایجاد ارتباط با دنیای بیرون از خود هیچ راهی نمیشناسند.
رنگهای خاطره قصهی مدرنی در مورد تنهایی انسان در جهان امروز است که در نوشتن آن ارزشهای تکنیکی رعایت شده. فضای محدود و مشخص داستان، پرهیز از حضور شخصیتهای متعدد، انتخاب یک موضوع واحد ( فقدان ارتباط انسانی ) به عنوان محور قصه، ارزش دراماتیک اثر را تشدید میکند و موجب میشود قصه ریتم پر تنش خود را ازدست ندهد.
قصه فقط یک نقطه ضعف مشخص دارد، متن روانی و یکدستی متناسب با محتوای کار را ندارد. چنین داستانی به زبانی ساده و سلیس نیاز دارد. زبان ساده برخلاف اسمش اصلا" ساده نیست. وقتی میتوانید به زبانی ساده و روان دست پیدا کنید که پیچید گیهای زبان را شناخته و از آنها عبور کرده باشید. مثلا" جملهی « از یکی از کابینت ها دو تا لیوان درآورد و گذاشت روی پیشخوان » میتواند به این جمله « از کابینت... روی پیشخوان گذاشت.» تبدیل شود.
یا
« سیگارش را گیراند.» میتواند به این صورت نوشته شود « سیگارش را روشن کرد.» شکل اول جمله نه زیباست و نه با فضای مدرن داستان تناسب دارد. به علاوه چرا نباید در نوشتن، ساده ترین افعال و شکلهای جمله را انتخاب کنیم؟
یا
« ... و بعد دود سیگار پخش شد رو به جایی که زن نشسته بود.» این جمله نمیتواند تصویر مورد نظر نویسنده را درست منتقل کند اما میشود به جای آن بنویسیم؛
« و بعد دود سیگار را بیرون داد و دود به طرف محلی کشیده شد که زن نشسته بود.» یا « به سیگار پک عمیقی زد و وقتی نفسش را بیرون داد دود به طرف محل نشستن زن کشیده شد.»
یا
... چهرهی زن لحظه ای در پس دود سیگار محو شد... » که این تصویر آخر با جمله ای که واکنش زن را نشان میدهد تناسب بیشتری دارد «... زن دستش را توی هوا تکان داد .» که باید بشود:« زن سعی کرد با حرکت دست هوای دود آلود را از مقابل صورتش کنار بزند.»
یک نویسنده هرگز نباید از دوباره نویسی متن اثرش احساس خستگی کند. خیلی وقتها در بازخوانی متن متوجه میشوید یک قسمت یا قسمتهای متعددی اضافه است و باید حذف شود. گاهی تغییرات کوچکی در جملات یا جابهجایی یکی دو کلمه لحن و فضای کار را به شکل چشمگیری جذابتر میکند، اما همهی اینها وقتی اتفاق میافتد که آنچه را که نوشته اید مدتی کنار بگذارید ( حداقل یک هفته تحمل کنید ) و بعد دوباره بخوانید. اگر بتوانید چنین نظمی را به خودتان تحمیل کنید به احتمال زیاد کمتر به ویرایش دیگران نیازمند خواهید بود.
گیتا گرکانی
ماهنامهی آزما
آهنها و احساس!
مروری بر داستان اپیکاک اثر کورت وونه گات
اگر اغراق نباشد از همان لحظهای که نخستین ماشین بهدست انسان و با هدف رفاه و آسودگی هرچه بیشتر ابناء بشر ساخته شد،نخستین بحثها در باب تأثیر این پدیده بر زندگی انسان نیز شکل گرفت و به تدریج و با گذشت زمان و پیشرفت و گسترش کاربرد این دستآورد بشری،دامنهی چنین بحثهایی نیز گسترش یافت.دربارهی رابطهی متقابل انسان و ماشین و به عبارت دیگر تأثیر ماشینیسم بر زندگی بشر،آثار نوشتاری و تصویری زیادی خلق شده که فصل مشترک همهی آنها نگرانی از مرگ خصوصیات ممیزهی انسان و استحالهی اشرف مخلوقات در ماشین است.به یاد بیاوریم سکانس معروف فیلم عصر جدید ساختهی چاپلین بزرگ را که در آن خود وی در نقش یک کارگر ساده دل و از همه جا بی خبر در لا به لای چرخ دندههای آن دستگاه عظیم الجثه بالا و پایین میرفت و تراژدی انسان عصر مدرنیته را به موجزترین شکل به تصویر میکشید.
متن کامل را ادامه مطلب بخوانید.
این یادداشت را سال گذاشته برای وب سایت دیگری نوشته بودم که با ویرایشی تازه به حضورتان تقدیم میکنم .
جایی در برزخ
یادداشتی برمجموعه داستان « چوب خط »اثر محسن فرجی
« چوب خط » دومین مجموعه داستان محسن فرجی پس از مجموعهی یازده دعای بی استجابت است که پانزده داستان را شامل میشود. در شش داستان از این مجموعه اثرات جنگ بر روی زندگی شهری مورد بررسی قرار میگیرد و نه داستان دیگر به مسائل مختلف فردی و اجتماعی میپردازند. درلابهلای داستانهای« چوب خط » نویسندهای خود نمایی میکند که گرایش زیادی به واقع گرایی ناب دارد و البته نیم نگاهی هم به مسائل فراواقعی. درحقیقت داستانهای « چوب خط » را میتوان به دو دستهی عمده تقسیم کرد: داستانهای واقع گرا و داستانهایی با رگههای فراواقع گرایی، با این توضیح که نگاه فراواقع گرایانهی فرجی در پیوند با مسائل واقعی قرار دارد و به شکل انتزاعی نیست. در داستانهای صرفا"واقع گرایانهی «چوب خط » فرجی نویسندهی توانایی نشان میدهد. شیوهی روایی این داستانها کاملا"عینی و بیرونی است. دیالوگهای ساده اما مؤثر، پرهیزاز فضاسازیهای بیهوده ویکدستی نسبی لحن از ویژگیهای بارز این دسته از داستانهای « چوب خط » محسوب میشود و آنها را تبدیل به برش زنده ای ازجامعهی معاصر کرده است. داستانهای« بابا »، « تو منشی آقای رییسی؟ » و بیشتر داستانهای ِ با محوریت جنگ ازنمونههای موفق این دسته هستند.
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.
یادداشتی از ایمان عابدین بر مجموعه داستان «شهرزاد،قصه بگو!» نوشته محمد بهارلو در سایت دیباچه
قرار بود بترسید!!؟
تحلیل کوتاه علت خندهی تماشاگران در هنگام تماشای فیلم پارک وی
پارک وی قرار بوده فیلمی متعلق به ژانر وحشت باشد(کارگردان روی ژانریک بودن فیلم تأکید زیادی دارد)،وحشتی که با خشونت همراه است و به واسطهی آن نمود پیدا میکند و نباید آنرا با فیلم دیگر کارگردان یعنی قرمز اشتباه گرفت،این دو شاید در ظاهر شباهتهایی به هم داشته باشند،البته فقط در ظاهرچون قرمز تریلری روانکاوانه بود که شخصیت پردازی و روابط علی و معلولی قابل قبولی داشت و جزئی نگری فیلمنامه و پرداخت حرفهای در موفقیت آن تأثیر به سزایی داشت....
ایمان عابدین
پیشگوییهای هراس آلود یک انسانِ نگران
یادداشتی بر رمان « 1984» اثر جورج اورول
رمان1984بازتاب دهندهی نگاه غمناک و پر ازتردید جورج اورول(خالق قلعهی حیوانات) به سرنوشت انسان، تحت لوای حکومتهای توتالیتر و تک صدایی است. در دنیای نیمه خیالی- نیمه واقعی رمان( که مابه ازاءهای بیرونی فراوانی دارد)جهان به سه ابرقاره تقسیم شده است: اقیانوسیه، اروسیه و شرقاسیه. وینستون اسمیت( شخصیت محوری رمان) کارمند معمولی اداره بایگانی لندن در اقیانوسیه است.قوانین « اینگساک »* در سرتاسر قاره حکمفرماست.« ناظر کبیر » رهبر « حزب » و حاکم بلامنازع تمام قاره است،به هر طرف که رو میکنی تصویر ناظر کبیر را میبینی:« ناظر کبیر تو را مینگرد ».در دنیای ساخته و پرداختهی حزب، خفقان و سانسور و جعل و تحریف امری عادی است.
ایمان عابدین
جستاری دربارهی سینمای اجتماعی ایران
سینمای اجتماعی پیش از انقلاب به تمام معنا در جبههی اعتراض قرار داشت و این چیزی جز بازتاب شرایط خاص نبود.فیلمفارسی که هر چند نامش برآمده از شرایط آن زمان است اما به معنای ابتذال،رویاسازی و سهل انگاری هنر و سینما حضور همیشگی دارد،در واقع سیاست خاص آن دوران را منعکس میکرد که میخواست جامعه را خنثی،هنر فیلم را بی اثر و در دراز مدت با تبدیل به کاریکاتور انواع نسخههای هندی و ایتالیایی و...فیلم تولید شده در ایران را به تمام معنا با جامعه بیگانه سازد.
ممتاز عبدالهی رسولی
قبل از اینکه سر اسب عزیزشو ببرین یه کم آب به زبون بسته بدین. امضاء. پدر خوانده
به پدرم که عاشق فیلم پدر خوانده است.
اولین قسمت از سری فیلمهای سه گانهی پدر خوانده (The Godfather) در سال 1972 به کارگردانی فرانسیس فورد کوپولا براساس داستانی از ماریو پوزو ساخته شد(1 ). مارلون براندو بازیگر افسانهای تاریخ سینما برای بازی در این فیلم در نقش دون ویتو کورلئونه رییس ایتالیایی تبار یک خاندان مافیایی برندهی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شد، اما در اعتراض به عملکرد دولت امریکا در قبال سرخپوستان بومی این کشور از پذیرفتن جایزه سر باز زد و دختر سرخپوستی را بهجای خودش به مراسم اسکار فرستاد(2 ). یکی از تأثیر گذارترین فصلهای این فیلم ماندگار فصل کشته شدن اسب شخصیت کارگردان هالیوودی است. برای توضیح دقیق این صحنه باید به صحنههای قبلی این حادثهی خشونت بار فلاش بک بزنیم. سال 1945 است و مراسم عروسی کانی تنها دختر پدر خوانده ؛ همزمان با این مراسم او به چند نفر از مراجعه کنندگانش پاسخ میدهد. یکی از آنها خواننده ای به نام جانی فانتین است که مدتها زیر چتر حمایتی پدر خوانده بوده و حالا از دون ویتو درخواست میکند که زمینه را برای حضور او در یک فیلم سینمایی که فکر می کند باعث پیشرفتش خواهد شد ، مهیا کند. تام هیگان وکیل و پسر خوانده خانواده کورلئونه به عنوان نماینده پدر خوانده نزد آقای ولتز کارگردان هالیوودی میرود و درخواست پدر خوانده را برای واگذاری نقش اول فیلم به جانی فانتین مطرح میکند اما او می گوید که آن نقش هیچ وقت نصیب جانی نخواهد شد و تام هیگان پاسخ میدهد که اگر تقاضای اول پدر خوانده رد بشود تقاضای دومی در کار نخواهد بود. قبلا در نمایی از علاقهی آقای ولتز به اسب گرانبهایش مطلع شده ایم. دوربین از حیاط خانهی کارگردان هالیوودی با یک دیزالو به جلو حرکت می کند( 3) و پس از سه بار دیزالو کم کم وارد اتاق او می شود واینجاست که میبینیم آقای کارگردان ازخواب بیدار میشود و دستهایش را خونین میبیند و رد خون را روی تختخوابش دنبال میکند و در این هنگام با سربریدهی اسب محبوبش که قصد کره گری از آنرا داشت ، روبرو میشود. اواز وحشت دیدن این اتفاق سوررئالیستی(4 )سیزده بار بلند ضجه میزند و در ادامه، ضجه هایش دیزالو میشود به نمای نزدیک صورت دون ویتو کورلئونه معروف به پدر خوانده:
« خسته که نیستی تام؟ »
چند روز بعد دسته گلی از طرف جانی فانتین برای پدر خوانده فرستاده میشود که از او به خاطر پذیرفته شدنش در نقش اول فیلم تشکر میکند.
محمد امین عابدین
(1)پدر خوانده قسمت اول(1972)، پدر خوانده قسمت دوم (1974) ، پدر خوانده قسمت سوم (1990).
(2)رابرت لینزی ،براندو: آوازهایی که مادرم به من آموخت ،فصل 54 ، ترجمه نیکی کریمی.
(3)dissolve یا همگذاری به معنای آمیزش تدریجی پایان یک پلان(نما) در آغاز پلان(نمای) بعدی که با برهم نمایی یک (ناپدیدی) بر یک (پدیداری) به اندازه های مساوی به دست می آید.
(4)سوررئالیسم ( واقعیت برتر ، که در ایران به نام فراواقعی گرایی شناخته شده است)جنبشی در هنر و ادبیات است که به صورت رسمی در نخستین بیانه ای که به سال 1924 توسط آندره برتون همراه سه تن دیگر به اطلاع عموم رسید ، آغاز شد. این جنبش ذاتا" فرانسوی بود و افرادی که این روش را را نخست تجربه کردند نظیر : برتون ، آراگون ، الوار، پره و سوپو همه فرانسوی بودند.
نقدی بر مجموعه داستان « حکایت عشقی بی قاف ،بی شین ، بی نقطه »
مجموعه داستان « حکایت عشقی بی قاف،بی شین و بی نقطه »* شش داستان را شامل می شود:
« مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت »، « چند روایت معتبر دربارهی اندوه »، « چند روایت معتبر دربارهی کشتن »، « سوفیا »، « چند روایت معتبر دربارهی خداوند » و « حکایت عشقی... » که نام خود را به مجموعه وام داده است.در یک نگاه کلی به لحاظ کیفیت داستانی،داستانها به ترتیب مورد اشاره سیر صعودی دارند.به عبارت دیگر سه داستان ابتدایی به لحاظ فرم و عناصر داستانی و حتی درونمایه به قوت سه داستان بعدی نیستند...
ایمان عابدین
چند نکته در باب روشنفکری « و» ادبیات
1- همیشه هنگام طرح بحث رابطهی روشنفکری و ادبیات حرف ربط « و » جای خاص خود را دارد؛سیاست و ادبیات،روانکاوی و ادبیات،جامعه و ادبیات و دیگر عناوینی که تیترهای مقالات و کتابهای مفصل و سمینارهای عریض و طویل را به خود اختصاص میدهند.مسألهی اصلی در این بین،نه خود ادبیات است و نه آن چیز غیر ادبی روشنفکرانهای که قرار است ارتباطش با ادبیات را تعیین کنیم.مسألهی اصلی همان حرف ربطی است که باید این دو حوزه را به هم مرتبط سازد.روشنفکری در دل ادبیات،بخشی از ذات ادبیات است.اندیشیدن به سیاست و جامعه نه حوزهای جدا از ادبیات،بلکه یکی از شکافهای متعددی است که در دل ادبیات وجود دارد و بسیاری از نویسندگان از مواجه با آن میهراسند.در این بین اما عدهی معدودی هستند که زندگی ادبیشان را در حوالی این شکاف گذرانده و همانان هستند که بزرگترین آثار تاریخ ادبیات را خلق کردهاند.
2- ذهنیت ادبیات « و » روشنفکری،دو پیامد متفاوت یا حتی میشود گفت متضاد در دل دارد.این حرف ربط بیش از هر چیز تأکیدی است بر جدایی ادبیات از چیزهای غیر ادبی و بنابراین متضمن این پیش فرض است که نویسنده برای انجام هر کنش روشنفکرانهای باید قدم به وادی جدیدی بگذارد،باید از مرز مشخصی بگذرد و به دنیای جدیدی وارد شود که متفاوت است با جهان آشنا و زیبای ادبیات ناب.اما مگر ادبیات جز شکل خاصی از اندیشیدن به هستی است؟
دو پیامد متضاد ناشی از این نگاه متکی بر حرف ربط « و » در واقع دو شکل گوناگون ایدهآلیسم هستند؛نخست نویسندگانی که معتقد به کنار گذاشتن کامل حوزهی روشنفکری و کلا" مسائل غیر ادبی هستند.این دسته از نویسندگان که اتفاقا" تعدادشان در کشور ما بسیار است،طرفداران پر و پا قرص ادبیات ناباند،سیاست و وقایع روز را زنگارهایی میدانند که نویسنده باید با تمام وجود مواظب باشد مبادا بر آینهی اثرش لکی بیفکنند.تمام تلاش این گروه،این است که چه در زندگی شخصی و چه در زندگی متنی،تحت هیچ شرایطی آلودهی چیزهای غیر ادبی نشوند و ارزش والای اثرشان را حفظ کنند.به این ترتیب،نوشتاری که براساس این طرز فکر شکل بگیرد خواه ناخواه خالی از محتوا میشود و برای سرپا نگه داشتن خود،به بازیهای فرمی و ور رفتن با زبان روی میآورد.نتیجه رمانهایی بی خاصیت میشود که در واقع چیزی نیستند جز بستری برای طبع آزمایی نویسنده در عرصهی نثر نویسی.نمونهی وطنی این نویسندگان،برخی از شاگردان گلشیری هستند که از استاد فقط وسواس زیانیاش را آموخته و نگاه تیز انتقادیاش به همه چیز را نادیده گرفتهاند.
پیامد دوم باور به حرف ربط،سیاستزدگی نویسندگانی است که کلا" ادبیات را بردهی روشنفکری میدانند و از آن به عنوان ابزاری برای شعارهای سیاسی – اجتماعی بهره میگیرند.این گروه نیز معتقد به جدایی این دو حوزهاند،اما زندگیشان را وقف پل زدن بین این دو و ادغامشان در یکدیگر کردهاند و نتیجهی کارشان مجموعهای از متون شعار زده و کسل کننده است که هیچ اشتیاقی برای خواننده برنمیانگیزند.اکثر قریب به اتفاق آثار رئالیسم سوسیالیستی،چه از نوع فرنگی(به طور خاص،روسی) و چه از نوع ایرانی(بعضی از کارهای آل احمد و علی اشرف درویشیان)از این دستهاند.گریزی هم به عالم سینما بزنیم و از خانم تهمینه میلانی یاد کنیم که طرفدار پر و پا قرص این شیوهی پیام رسانی است.
3- گئورگ لوکاچ،زمانی در نقد رویکرد متفکران مکتب فرانکفورت و برای حمله به انفعال آنان در عرصهی عمل،تعبیر جالبی بهکار برد: « فیلسوفان مکتب فرانکفورت،گویی در گراند هتلی بر لبهی مغاک زندگی میکنند.» لوکاچ این عبارت را با بار منفی بهکار برد،اما میتوان وجه مثبت این تعبیر تکان دهنده را در نظر گرفت.نویسندگان بزرگ کسانی هستند که بین اقامتگاههای موجود در عالم ادبیات و امکان زیستن و نفس کشیدن در این فضا،آن هتلی را برمیگزینند که بر لبهی پرتگاه ساخته شده است.آنان نه مانند گروه اول به دشتهای سرسبز و طبیعت زیبای نثرهای پیچ در پیچ و بازیهای اخته ادبی پناه میبرند تا همانجا از یکنواختی بپوسند و فراموش شوند و نه مانند گروه دوم با سر به مغاک سیاستزدگی سقوط میکنند.نزد این گروه مسألهی روشنفکر « و » ادبیات معنایی ندارد.
امیر احمدی آریان – روزنامهی هممیهن
جستاری پیرامون رابطهی ادبیات و سینما
برای یافتن عناصر مشترک میان یک سلسله واژههای نوشته شده (مثل رمان) و یک سلسله تصاویر متحرک (مثل فیلم ) باید حرکت واژهها یا تصاویر را بررسی کنیم وآنرا بااشکال دیگر روایت که منطبق با سنتهای شفاهی (اسطوره،افسانه،داستانهای عامیانه،سرودهای حماسی،سرگذشت قدیسان و قصههای پیش پا افتاده ) است در یک تقسیم بندی قرار ندهیم.سینما تا حدودی منشعب از هنر قصه گویی است (تمام فیلمهای جیمز باند ساختاری شبیه به قصههای پریان دارند ) و تا اندازهای از ادبیات عام قرن نوزدهم (داستانهای حادثهای،رمانهای گوتیک،داستان های عشقی،رمانهای فانتزی و رمانهای اجتماعی) نشأت گرفته است.
ممتاز عبدالهی رسولی
یادداشتی بر مجموعه داستان « شمایل لرزان مردها »
نویسنده:هادی نودهی
ناشر: انتشارات نیلا
مجموعه داستان« شمایل لرزان مردها»* یازده داستان را شامل میشود. درونمایهی مشترک این داستانها بیان سرخوردگیها و مظلومیتهای مردان!! است. شاید این جمله شوخی تلقی شود، اما در زمانهای که طرفداری از حقوق زنان و بیان مظلومیتهای آنان رواج چشمگیری دارد ( با تکیه بر معضل مردسالاری که معضلی است غیر قابل انکار ودر عین حال غیر قابل تسری به کلیت مردان) نودهی برخلاف عرف عمل کرده و از مشکلات و آسیبهای روحی و روانی مردان مینویسد. اکثر داستانهای این مجموعه از آن دسته داستانها هستند که برای خواندنشان زیاد به زحمت نمیافتید و شاید بتوان همهی آنها را بدون وقفه هم خواند.
همانگونه که ذکر شد داستانهای این مجموعه، تصویری از مشکلات مردان در جامعهی ایران به دست میدهند. مردانی از یک نسل خاص، آدمهای میانسالی که در گذر از حوادث و رویدادهایی همچون انقلاب و جنگ و... به نوعی سردرگمی و بی هویتی رسیدهاند. عمده ترین مشکل آنها تنهایی و ناتوانی دربرقراری ارتباط با دیگران به ویژه جنس مخالف است. آنان یا ازدواج نکردهاند یا اگر ازدواج کرده اند زندگی مشترک لذتبخشی ندارند. شخصیت اصلی داستان« بلو لیدی » مرد مجردی است که در یک آزمایشگاه تشخیص طبی کار میکند و مدام با بوهای مختلف سر و کار دارد، به گونهایکه قادر است به واسطهی بو به شخصیت آدمها پی ببرد. او به طور اتفاقی عاشق یک پزشک میشود. تنها چیزی که خاطرهی معشوق را برای عاشق زنده میکند بوی بتادینی است که از تنها ملاقاتشان در خاطر مرد مانده. نه هدیه، نه عکس، نه صدایی ظبط شده روی نوار پیغامگیر؛ هیچکدام نشانی از معشوق نیست. در داستان « سس مخصوص برای یک روز عالی » تنها تفریح شخصیتهای اصلی داستان شرط بندی روی مجریان زن تلویزیون است. زن و مرد داستان « غروبهای جمعه تنها میروم شام بگیرم » فقط در کنار هم زندگی میکنند و اثری از عاطفه در رابطهی آنها دیده نمیشود. دیالوگهای رد و بدل شده بین آنها سرشار از کنایه و خشونت و تحقیر است. در داستان« پنجره ای روشن رو به روی باجه تلفن خالی» با مردی مواجه هستیم که «...همهی کس و کارش تو بمبارون اصفهان از بین رفتن، خودش جبهه بوده.» و حالا برای پر کردن خلأ تنهایی خود به گدایی پول میدهد تا به او تلفن بزند. مردان مورد بحث حتی با همجنسان نسل بعد از خود هم قادر به برقراری ارتباط نیستند و آنها را به عنوان مشتی ژیگولوی کله روغنی مینامند.
نکتهی جالب طنز تلخی است که در بیشتر این داستانها به چشم میخورد. مثلا" در داستان « خورهی زندگی» نویسنده ای قصد خود کشی به سبک صادق هدایت را دارد، اما با تماس تلفنی زن ناشناسی که به او ابراز علاقه میکند به ناگهان متحول شده و یادش میرود که قرار بوده خود کشی کند!!در داستان « کاغذی چرب برای تو دلدارم » مردی که یک ازدواج ناموفق داشته برای سیزدهمین بار به اداره ای میرود تا استخدام شود اما از پنجرهی اتاق ِ مصاحبه، چشماش به زنی میافتد و از خود بی خود میشود. به نظر نمیرسد که طنز مورد اشاره عامدانه بهکار گرفته شده باشد، چون از موقعیتها و اتفاقات داستانی که در ذات خود طنز آلود و حتی مسخره هستند نشأت گرفته(طنز موقعیت به جای طنز کلامی).
زنان در این داستانها بیشتر عاملی هستند برای نمایش ناتوانیها و درماندگیهای مردان. البته این جمله بدین معنا نیست که زنان نقش بی اهمیتی در این داستانها دارند. در هیچکدام از داستانها تصویر منفی از زنان ارائه نمیشود و اشکال بیشتر به مردان برمیگردد که توانایی ایجاد یک رابطهی سادهی عاطفی را هم ندارند. اما ساده انگارانه است که بخواهیم مردان را مقصر اصلی جلوه دهیم و بیشک نویسنده هم چنین منظوری را دنبال نمیکرده. به نظر میرسد کشف دلایل این ناتوانی و جدا افتادگی، بستگی مستقیمی با شرایط اجتماعی و سیاسی دارد که مردان مورد اشاره در آن و با آن رشد کرده اند که از اشارات غیرمستقیمی که در بعضی از داستانهای این مجموعه دیده میشود{ مثل اشاره به سن شخصیت اصلی در داستان بلولیدی و حضور شخصیت داستان پنجره ای روشن رو به روی باجه تلفن خالی در جنگ } میتوان به حوادث اجتماعی و سیاسی مورد اشاره پی برد.
در ابتدا گفتم که خواندن بیشتر داستانهای « شمایل لرزان مردها » چندان دشوار نیست و نودهی تلاش کرده تا فارغ از پیچیدگیهای فرمی و کلامی روایت خود را به مخاطب عرضه کند و شخصا" معتقدم که بهترین راه را برگزیده، چون در غیر اینصورت از تأثیر گذاری داستانها کاسته میشد و این دقیقا" همان اتفاقی است که برای داستانی چون« شوخی» رخ داده وچرخش پایانی داستان چندان قابل قبول و مناسب به نظر نمیرسد.
نکته ای که در پایان شایستگی توجه دارد نام مناسب و تیزهوشانهای است که نودهی برای این مجموعه داستان برگزیده.« شمایل لرزان مردها » نام هیچکدام از داستانهای این مجموعه نیست اما به خوبی در خدمت بیان اهداف نویسنده قرار میگیرد و ارزش انتخاب یک نام مناسب را یادآور میشود.
پی نوشت:
* نامها و عباراتی که داخل « » آمده ، همگی از متن کتاب انتخاب شدهاند.
ایمان عابدین
به خاطرهی جناب دکتر مهاجرانی در سالهایی که بود .
کریس دِبرگ آوازخوان- ترانه سرای ایرلندی تبار در ترانهی « کفش های چرمین » از سفر به سرزمین آزادی سخن میگوید. او رخت مخصوص این سفر را به تن میکند و با رویای خوشرنگ زندگانی که در ذهنش نقش بسته است چمدان به دست ، قلب و روحش را که خواهان آزادی نوع بشر است به انسانهای دیگر که قبل از او به سوی این سرزمین رویایی حرکت کرده اند، پیوند میزند . آنهایی که طی سالها و قرنها نبرد و مبارزه راه را برای او و دیگران هموار کرده اند و حالا شاید حتی اسمی از آنها هم باقی نمانده است. آواز خوان- ترانه سرا به هیچ وجه انسان تک بعدی وسطحی نگری نیست ، به من و تو و هزاران انسان دیگر که در آینده به کارزار حیات پای میگذارند میاندیشد ، او به ما از سختیها و مصائب این سفر میگوید ، از تنها ماندنها،ناامید شدنها و خستگیها و این که اینها نباید مارا پژمرده و سرخورده کند ، ما باید دل زنده و استوار در راه رسیدن به مقصد نهایی که همانا کشف حقیقت آزادی است گام برداریم تا این گوهر گرانمایه را با تمامی وجودمان لمس کنیم و به فرد فرد اعضاء جامعهی انسانی از هرقوم و نژادی پیشکش کنیم و این که یادمان باشد در این جهان محنت زده و پر تناقض هیچ چیزی به آسانی به بار نمینشیند و فتح سایهگاه امنیت و رفاه فقط به همت والای ما انسانهای این جهانی محقق خواهد شد. چیزی که دور از دسترس نیست دستیابی به سرچشمهی نور و روشنی و نفس کشیدن در هوای تازهی اعتماد و اتحاد است و زمانی فرا خواهد رسید که ذره ذره های زمین و آسمان دست به دست هم میدهند تا ما را به رویایمان برسانند وآنجاست که رخوت و تنهایی رنگ میبازد و اندیشه مشترکمان به جایش گل میدهد و تا همیشه میراث مشترک بشریت خواهد شد.
Leater on my shoes*
کفش های چرمین
Ive got leather on my shoes and Ive got a dream to live
کفشهای چرمین به پا کرده ام و رویایی برای زیستن دارم
There is nothing left to lose so I am going
دیگر چیزی برای باختن نمانده ، این است که دارم میروم
Ive got a suitcase here on my hand and Ive got hungry heart
چمدانی در دست دارم و قلبی گرسنه
And Iam going to join the millions there before me
و دارم میروم تا به میلیونها نفری که پیش از من به آنجا رسیده اند ، بپیوندم
Out on freedom road
به راه آزادی
No one s coming to my door and my friend have gone
هیچکس به خانهام نمیآید و تمامی دوستانم رفتهاند
There is no work here anymore it is deserted.
اینجا دیگر کاری نمانده است ، پرنده هم پر نمیزند
And though I now hate to leave from this land that I love
و با این که میدانم متنفرم که سرزمینی را که دوستش دارم ترک کنم
There is new tomorrow waiting
آنجا آینده یی در انتظار تو است در راه آزادی
Yes It is shining on the freedom roads on the freedom roads
آری آینده یی که در راه آزادی میدرخشد
Oh sometime it is going to be lonely some times it will be sad
آه ، در این راه گاه تنها میمانی ، گاه غمناک میشوی
But Ive got to help on going
ولی باید به رفتن ادامه دهم
Until I hold that promised land in the palm of my hand
تا سرزمین موعود را در میان دستهایم بگیرم
Nothing ventured nothing gained or won without a hard fight
هیچ چیز بی مخاطره نیست ، هیچ پیروزی و بهره ای بدون تلاشی سخت به دست نمیآید
We would never reach the sun without trying
ما هرگز بدون تلاش به خورشید نمیرسیم
Out in the srarry night
وقتی در شب پر ستاره
And when we re a million miles from home
میلیونها فرسنگ دور از خانهایم
We will see we are not alone
میبینیم که تنها نیستیم
In the heavens out on the freedom road
در آسمانها ، آنجا در راه آزادی
Out on freedom road
آنجا در راه آزادی
Out of on freedom road
آنجا درراه آزادی
Out of freedom road
آنجا در راه آزادی
*- ترانه های کریس دبرگ ، ترجمهی پیام نیکدست و فرهاد فرهمند پور ، ویراستار م.آزاد، تهران، نشر ثالث
محمد امین عابدین
نگاهی به فیلم« وقتی همه خواب بودند »
کارگردان:فریدون حسنپور
بازیگران:گلاب آدینه ،محمدرضا فروتن ،نازنین فراهانی و...
دو سه سالی است که جریانی موسوم به معناگرایی در سینمای ایران نضج گرفته و روند رو به رشدی داشته است و حتی در جشنوارهی بین المللی فجر که معتبرترین رویداد سینمایی ایران محسوب میشود بخشی به نام « سینمای معناگرا » با جوایز مجزا از سایر بخشها گنجانده شده که نشان دهندهی اهمیت و اعتبار این جریان در نزد مسئولان سینمایی کشور است.معناگرایی یا به عبارت دیگر سینمای دین محور و معنوی همانند سایر رویکردهای سینمایی مشخصهها و مؤلفههایی دارد که با تکیه بر آنها فیلمهای ماندگاری در طول تاریخ سینما خلق شدهاند که از بهترین و آشناترین نمونههای آن،آثار آندری تارکوفسکی سینماگر بزرگ شوروی سابق را میتوان نام برد.در سالهای پس از انقلاب و بهویژه در دههی شصت نیز تعداد زیادی از این گونه فیلمها در سینمای ایران ساخته شد که به جز چندتا از بقیهی آنها نام و نشانی باقی نمانده است و حالا پس از یک فترت چند ساله گرایش مشخصی به ساخت این گونه آثار در سینمای ایران مشاهده میشود که فیلمهایی همچون « خیلی دور،خیلی نزدیک » و « اینجا چراغی روشن است » از ساختههای رضا میرکریمی،« یک تکه نان » ساختهی کمال تبریزی و « قدمگاه » ساختهی محمد مهدی عسگر پور حاصل این رویکرد تازه هستند.از جمله ویژگیهای بارز سینمای معناگرای فعلی میتوان به فضاهای روستایی و دور از شهر و شهر نشینی،حضور تعدادی شخصیت منگ و نیمه دیوانه که بی هیچ دلیل مشخصی واسطهی درک خداوند هستند و نیز شخصیتپردازیهای کلاسیک ِ سیاه و سفید و البته کمی غلو و اغراق اشاره کرد که در فیلمهای فوق الذکر نیز به وضوح دیده میشوند.ترویج اندیشههای دینی و تلاش برای نمایش انسان ِ بهتر از دریچهی هنر سینما در ذات خود ارزشمند و قابل تحسین است،به شرط آنکه حرف تازهای برای گفتن داشته باشیم ،چنانچه فیلم « زیر نور ماه » که نگاه تازهای به نقش دین در زندگی اجتماعی داشت توانست جایگاهی در خور تحسین به دست آورد و اقبال عمومی را نسبت به خود برانگیزد.اما جریان معناگرایی در کلیت خود بدل به جریانی ناقص و کم اثر شده که علت آن بیشک به ناهماهنگی متولیان و سینماگران این جریان با روح زمانه و عدم درک صحیح از خواستهها و نیازهای دینی در عصر تکنولوژِی برمیگردد.اینکه تعدادی شخصیت پادر هوا و عجیب و غریب را برداری و به دامن کوه و جنگل پناه ببری تا به خداوند نزدیک شوی(هر چهقدر بالاتر بروی قربت هم بیشتر میشود!) در پاسخ به چه نیازهایی است؟مگر نمیشود که خدا را در شهر و در میان آدمهای به ظاهر معمولی آن جستجو کرد؟اصلا" مگر خدا فقط به روستاییها تعلق دارد؟
متأسفانه « وقتی همه خواب بودند » هم از همین کلیشهها و ترفندها استفاده میکند و چیز تازهای برای عرضه به مخاطب ندارد.حضور شخصیت نیمه دیوانهی مورد اشاره(نصیر با بازی بد محمد رضا فروتن)،استفادهی ابزاری از فضای خوش رنگ و لعاب روستایی در شمال،شخصیت پردازی سیاه و سفید(بی بی و نصیر به عنوان قطبهای مثبت و کریم به عنوان قطب منفی و کانون همهی بدیها)و...در این فیلم فرصتی برای همذات پنداری مخاطب و لذت بردن او از یک سینمای دینی ِ آموزنده باقی نمیگذارد.فیلم پر است از لانگ شاتها و اکستریم لانگ شاتهایی که فقط به درد روحانی کردن فضا و استفاده از زیباییهای بکر لوکیشنهای فیلم میخورند و در روند ماجراها و سیر روابط علی و معلولی کاریردی ندارند.بیشتر آدمهای فیلم در حد تیپ باقی ماندهاند و بود و نبودشان چندات به چشم نمیآید.البته سکانسهای فکر شده و دقیقی مانند سکانس رسیدن بی بی به صخرهای که آنرا خانهی خدا میپندارد در فیلم وجود دارند که به دلیل جدا افتادگیشان از کلیت فیلم تأثیر ماندگاری بر مخاطب ندارند و خیلی زود فراموش میشوند.موسیقی فیلم هرچند بسیار زیبا و کوبنده است و بار حسی زیادی را به پیکرهی آن تزریق میکند،اما دلیلی برای پوشاندن ضعفهای فیلم نیست و میتوان از آن به عنوان یک قطعهی جداگانه لذت بیشتری برد.شاید بازی زیبا و در خور تحسین گلاب آدینه(که البته چیز عجیبی نیست)را بتوان نقطهی قوت فیلم به حساب آورد که علیرغم گریم سنگین به خوبی از عهدهی اجرای محوریترین نقش فیلم برآمده است. در مقابل بازی بد محمدرضا فروتن حسرتی را برای علاقمندان او باقی میگذارد که مدتهاست بازی درخشانی از او ندیدهاند.. هر چند عشق و علاقه و خلوص نیت سازندگان فیلم برای قدردانی از زحمات مادران از یکسو(فیلم به تمام مادران دنیا تقدیم شده است) و نیز به نمایش درآوردن جلوههایی از رحمت و عظمت خدای متعال از سوی دیگر در جای جای فیلم به چشم میخورد،اما باید به خاطر داشت که نیت خوب در کنار سایر عوامل و شرایط است که به خلق یک اثر هنری ماندگار منجر میشود.
ایمان عابدین
خشن، متفاوت و تأثیر گذار
یادداشتی بر مجموعه داستان « من قاتل پسرتان هستم »
نویسنده:احمد دهقان
ناشر:نشر افق
جنگ در ذات خود رخداد خشنی است،کشته و زخمی و معلول به جای میگذارد، تمام ارکان جوامع درگیر را تحت تأثیر قرار میدهد و به راحتی میتواند تمام دستآوردهای یک ملت را از بین ببرد.هر چند برای کسانی که در این اتفاق در موضع دفاع قرار میگیرند و در حقیقت مورد هجوم واقع میشوند جنگ میتواند تعابیر سلحشورانه و دلیرانه داشته باشد که در مورد جنگ هشت سالهی کشور ما با عراق چنین حالتی وجود دارد،اما باز هم نمیتوان از وجه منفی،خشن و ویرانگر جنگ و مشکلات و گرفتاریهای حاصل از آن چشم پوشید.ذکر مصائب و به تصویر کشیدن بیرحمیهای جنگ که میتواند راه رسیدن به صلح پایدار را هموار کند منجر به شکل گیری ژانر ضد جنگ در هنر و بهویژه ادبیات و سینما شده است،اما در کشور ما به دلایل مختلف رویکرد به جنگ در اغلب موارد سلحشورانه و حماسی بوده و کمتر به وجه خشن و بیرحم جنگ پرداخته شده است،با علم به اینکه در مواردی هم که چنین رویکردی وجود داشته با مخالفت گسترده و پردامنه مواجه شده است،بطوریکه کار از نوشتن نقدهای منفی و مسائلی از این دست فراتر رفته و به تخریب شخصیت و انگ زدن کشیده شده است.مجموعه داستان « من قاتل پسرتان هستم» نیز دچار چنین سرنوشتی شد و نویسندهی آن به بی تفاوتی نسبت به واقعیتهای جنگ و حتا در یک اظهار نظر عجیب به ماتریالیسم و موحد نبودن!! متهم گردید. در حالیکه با خوانش این مجموعه به نظر میرسد که تلاش احمد دهقان بیشتر حول بیان و تشریح آسیبهای روحی و روانی ناشی از جنگ بوده و به هیچ وجه قصد نادیده انگاشتن تلاشهای جنگ رفتگان و رزمندگان را نداشته است،زیرا به تصویر کشیدن خشونت جنگ هرگز به معنای نفی وجوه دیگر آن نیست.
این مجموعه ده داستان را شامل میشود که وجه مشترک آنها نگاه متفاوت نویسنده به جنگ است.نگاهی اغلب تراژیک و متفاوت با نگاه معمول که میکوشد تا مخاطب را نسبت به خشونت ذاتی جنگ آگاه کند.در این داستانها از صحنههای مربوط به جبهههای نبرد و رویارویی با دشمن اثر زیادی یافت نمیشود و بیشتر حوادث در حاشیهی جنگ و یا در دوران پس از جنگ شکل میگیرند.شخصیتهای این ده داستان آدمهایی هستند که جنگ مهمترین اتفاق زندگیشان است،در حقیقت حیات آنها با جنگ در هم پیچیده و این رخداد جزء جدایی ناپذیر زندگی آنها شده است.به همین دلیل دائم در حال و هوای آن بسر میبرند،به آن رجعت میکنند و از آن حرف میزنند و در چنین شرایطی پایان یافتن جنگ برای آنها متصور نیست و حتا نمیدانند با خبر پایان جنگ چگونه برخورد کنند: « لعنت به این جنگ که زود تمام شد.انگار خبر مرگ همهی کسانم را دادهاند.حالا چهکار میتوانیم بکنیم؟»"بلدرچین ص16".همانطور که اشاره شد قصد احمد دهقان آشنا کردن مخاطب با چهرهی دیگر جنگ است و در این راه الحق که با قدرت عمل میکند. موضوعاتی که او برای داستانهایش برگزیده و نیز پرداخت آنها آنقدر تکان دهنده و تأثیر گذارند که تا مدتها ذهن خواننده را به خود مشغول میکنند.موضوعاتی که در پارهای مواقع پرداخت ناتورالیستی دارند و درماندگی آدمها را به بهترین شکل نشان میدهند. نکتهی جالب در این میان طنز تلخی است که در بسیاری از این داستانها وجود دارد.طنزی که به خوبی در خدمت فضاسازی داستانها قرار میگیرد و به تأثیر گذاری آنها میافزاید.به عنوان نمونه در داستان « بلیت » که یکی از بهترین داستانهای این مجموعه است،مردی به نام فرامرز همرزم سابقش رمضان بیابانی را در خیابان میبیند و در مقابل تقاضای قرض گرفتن پول از جانب او شماره تلفن و آدرسش را روی بلیت اتوبوس مینویسد،در حالیکه چند ثانیه بعد سوار اتوبوس میشود و بلیت را به راننده میدهد!یا در داستان « پری دریایی »،سه مجروح جنگی عاشق صدای یکی از پرستاران بیمارستان میشوند،بر سر اینکه کدامیک اول موفق به دیدن او میشوند به رقابت میپردازند و در نهایت هیچکدام موفق به دیدار او نمیشوند!
همانطور که اشاره شد پرداختن به خشونتهای جنگ راه را برای خودنمایی ناتورالیسم در برخی از داستانها گشوده که رد پای آنرا در داستانهایی همچون « زندگی سگی »، « بن بست » ، « پیشکشی » و نیز داستان جنجالی و بحث برانگیز « من قاتل پسرتان هستم » میتوان دید.فاجعه در این داستانها به اوج خود میرسد،فاجعهی سقوط انسان به پرتگاهی ناشناخته و دور افتادن او از ذات قدسی خویش،انسانی که برای نجات جان خود و دیگران مجبور است انسان دیگری را قربانی کند(من قاتل پسرتان هستم)و یا برای دستیابی به گوری ارزان تلاش کند(زندگی سگی).هر چند ناتورالیسم مورد اشاره عمق زیادی ندارد اما در هر حال نمیتوان از کنار آن بیتفاوت گذشت،البته در دو داستان « زندگی سگی » و « بن بست » در پارهای مواقع دخالت آگاهانهی نویسنده در روند رخدادها برای تأثیر گذاری بیشتر بر مخاطب به چشم میخورد که اتفاقا" همین مسئله کارکردی معکوس داشته و از شدت تأثیر گذاری آنها کاسته است. به هر روی مجموعه داستان « من قاتل پسرتان هستم » با در نظر گرفتن همه نقاط قوت و ضعفش یکی از مجموعههای شاخص سالهای اخیر به شمار میآید و تلاش احمد دهقان برای آشنا ساختن مخاطب با وجوه تازه و کمتر دیده شده جنگ نتیجه مثبتی به بار آورده است،هر چند این مسئله از ارزش تلاش و جانفشانی انسانهایی که در راه عقیده و میهن از هیچ کوششی فروگذار نکردند نمیکاهد.
ایمان عابدین
هدهد ها هم کتاب میخوانند!
نگاهی به مجموعهی تلویزیونی«کتابفروشی هدهد»
نمیدانم باید پخش مجموعهای همچون « کتابفروشی هدهد » از تلویزیون را به فال نیک گرفت یا از وضعیت نگران گننده و تأسف آور صدور مجوز ِِ چاپ و سانسور کتاب گله و شکایت کرد!!اما مطابق ضرب المثل معروف « لنگه کفش کهنه در بیابان نعمت است » ترجیح دادم که به اولی بپردازم،شرح دیگری که همه میدانند و میخوانند!
*****
« کتابفروشی هدهد » آخرین ساختهی مرضیه برومند در حال پخش از شبکه سوم است.مجموعهای با محوریت کتاب و کتابخوانی که اگر اشتباه نکرده باشم اولین مجموعهتلویزیونی است که به گونهای سرراست و مستقیم به کتاب میپردازد.به دلیل اینکه پخش مجموعه همچنان ادامه دارد بررسی موشکافانهی این مجموعه در حال حاضر چندان منطقی بهنظر نمیرسد و کوشش مختصر بنده در این نوشتار نگاهی گذرا به کلیت آن است.
حداقل برای دو نسل از ایرانیها مرضیه برومند کارگردان خاطره سازی است.سازندهی « مدرسهی موشها »،« قصههای تا به تا »،« آرایشگاه زیبا » و...نیازی به معرفی ندارد.برومند کارگردانی است که پیش از این توانایی خود را در جلب مخاطب نشان داده است.بسیاری از آثار او این خاصیت را داشتهاند که پیر و جوان وکودک را پای جعبهی جادویی و البته گاهی پردهی نقرهای بکشانند.اینچنین خاصیتی بیشک حاصل ذوق و درایت خود سازنده است تا عوامل حاشیهای.مهمترین ویژگی کارهای او که باعث اقبال عمومی نسبت به آنها میشود صمیمیتی دلنشین و دوست داشتنی است که در تار و پود آثارش تنیده شده.فضاها و مکانهای مورد استفاده،روابط بین آدمها،شخصیت پردازی و سایر عناصر در کارهای برومند در جهت تقویت این حس حرکت میکنند.بازیگران در کارهای برومند راحت و بی آلایش در مقابل دوربین ظاهر میشوند و گویی حضور این وسیله را احساس نمیکنند.طنز آمیخته با احساس این آثار را هم که نمیتوان نادیده گرفت.این خصوصیات در کتابفروشی هدهد هم به راحتی دیده میشود.پیش از هر چیز حضور یکی از عناصر ثابت آثار برومند یعنی خانواده و روابط خانوادگی گرم و صمیمی در این مجموعه خود نمایی میکند.خانوادهای که یکی از عناصر آشنای خانوادهی ایرانی یعنی حضور دلگرم کنندهی یک بزرگتر را لمس میکند(عمه خانم با بازی زیبای راضیه برومند).ایدهی تبدیل یک کتابفروشی قدیمی به فست فود(یکی از شاخص ترین نشانههای زندگی در عصر سرعت) و وقایع ناشی از این تغییر و تبدیل به خودی خود ایدهی جذابی برای یک مجموعه تلویزیونی است و حسی نوستالژیک به کلیت کار بخشیده.کیوان کتابچی(با بازی امیرحسین صدیق)بعد از آنکه کتابفروشی پدری را از دست رفته میبیند برای وفادار ماندن به عشق اول خود یعنی کتاب به کمک آقا غلام(محمود بصیری)کتابفروشی سیاری را در داخل یک اتوبوس راه اندازی میکند و این سرآغاز ماجراهایی تازه در زندگی او و اطرافیانش است.ماجراهایی که که به صورت مستقیم و غیر مستقیم در ارتباط با کتاب شکل میگیرند.ایدهی تحسین برانگیز دیگر در این مجموعه همین استفاده از تمهید سیار بودن کتابفروشی است که موقعیتی را فراهم کرده تا با سرک کشیدن اتوبوس حامل کتاب به نقاط مختلف کلان شهری همچون تهران رفتار طبقات مختلف شهر در برخورد با کتاب مورد نقد و بررسی قرار گیرد. نکتهی جالب دیگر محوریت موضوع یک کتاب در برخی از قسمتهای این مجموعه است.مثل قسمتی که بهاره رهنما نقش دختری مرفه را بازی میکرد که آشفتگی رو حی و روانیاش مانعی برای خواب آرام او بود و در این بین کیوان با هدیه دادن کتاب « روی ماه خداوند را ببوس » نوشتهی مصطفی مستور به او باعث میشد تا پس از مدتها خواب آرامی را تجربه کند.یا یکی از قسمتهای متأخرتر مجموعه که در آن جوان دانشجویی(با بازی عبدالرضا زهره کرمانی) عادت داشت خودش را جای شخصیت کتابهای مورد علاقهاش قرار دهد و اینبار جنایت و مکافات داستایفسکی را انتخاب کرده بود.از گوشه و کنار خواندهام که عدهای مسائلی از این دست را دلیل شعاری و تبلیغاتی بودن مجموعه ذکر کردهاند که شخصا" چنین نظراتی را موجه نمیدانم،چون نویسندگان مجموعه اتفاقا" تلاش کردهاند تا از این مسئله پرهیز کنند و مقولهی کتاب و حواشی مربوط به آنرا در بطن اثر بگنجانند نه در سطح آن،اما با فرض درست بودن این نظرات بازهم اشکالی متوجه مجموعه نیست،چون در تلویزیون ما برای هرچیز کوچک و بزرگ و گاه بی ارزشی تبلیغات آنچنانی میشود،چه اشکالی دارد که بهجای پفک و چیپس و ماکارونی کمی هم کتاب تبلیغ شود؟!!مگر ما هر روز از آمار نزولی و تأسف آور کتابخوانی در ایران شکایت نمیکنیم و آه و فغان سر نمیهیم؟!پس چه بهتر که ایرادهای بنی اسرائیلی را کنار بگذاریم و امیدوار باشیم تا تلاشهایی همچون این مجموعه با وجود کاستیهای احتمالی به رفع این نقصان کمک کنند.البته این سخن به معنای بستن راه نقدهای سازنده و مفید نیست،همچنان که این نوشتار نیز چنین هدفی را دنبال میکند.
اما یکی دو نکته منفی که در باب این مجموعه به نظر خودم رسید،یکی شخصیت تخت و سرد کیوان کتابچی در جایگاه انسانی دمخور و همنشین با کتاب است که زیاد به دل نمینشیند و ممکن است این تصور را موجب شود که چرا شخصی با این علایق و ویژگیها اینقدر عادی و تا حدودی بی تفاوت با مسائل برخورد میکند.البته در قسمتهای اخیر ورود شخصیت نیلوفر نیلی که اتفاقا" او هم با کتاب سر و کار دارد و علاقهی غیر آشکار کیوان به او تا حدودی این نقیصه را جبران کرده و باعث شده تا بیننده با وجوه تازهای از شخصیت و خلقیات کیوان آشنا شود.مسئلهی دیگر طراحی عجیب و غریب نمای بیرونی اتوبوس حامل کتاب است که هر چهقدر فکر کردم که براساس چه اندیشه و یا هدفی طراحی شده راه به جایی نبردم یا به قول معروف عقلم به جایی قد نداد!این نمای بیرونی با محتوای درونی(کتاب) چندان سنخیتی تدارد و توی ذوق میزند.البته خود کارگردان در گفت و گویی دلیل برخی اشکالات و نقایص احتمالی را کمبود وقت و عجله عنوان کرده که در مورد مجموعه سازی در تلویزیون ما چیز غریبی نیست.
به هر حال این یادداشت را بیشتر بهانهای میدانم برای ابراز خوشحالی خودم از پخش مجموعهای با این خصوصیات که در مقایسه با بسیاری از مجموعههای بی محتوا و آبکی که با تکیه بر یک قصهی بی سر و ته اکشن و گره افکنیهای بیهوده و بیثمر سعی در سرگرم کردن مخاطب(به عنوان هدف غایی خود) دارند،یک سر و گردن بالاتر میایستد و این امیدواری را در بین دوستداران کتاب بهوجود میآورد که با پخش مجموعههایی از این دست نگاه مهربانانهتری را نسبت به کتاب در آینده شاهد باشیم.
ایمان عابدین
نخستین مطلب وبلاگ « همسایهها » را به روان نویسندهی محبوبم احمد محمود تقدیم میکنم.انسان بزرگی که هرچند فرصتی دست نداد تا از نزدیک با او دیداری داشته باشم(واین حسرت همواره با من خواهد بود)،اما بخشی از آموختههایم در باب ادبیات و بهویژه ادبیات داستانی را مدیون او و آثار ارزشمندش هستم.نام این وبلاگ نیز برگرفته از رمان جاودانهی اوست.روحش شاد و یادش گرامی.

داستان همسایههای یک شهر
حاشیهای بر دو رمان «همسایهها» و« داستان یک شهر»
ادبیات و بهویژه ادبیات متعهد امانتدار مطمئنی برای حوادث و رخدادهای اجتماعی،سیاسی و تاریخی است.سندی است برای مراجعهی آیندگان تا دست به قضاوت بزنند و فارغ ازاعمال نظرهای جانبی نتیجه گیری خودشان را داشته باشند،اما در این میان بیطرف بودن نویسنده و عدم دخالت افکار و آراء شخصی از جانب او و نیز رعایت اصول ادبی شروط اصلی و اساسی چنین فرآیندی هستند و بیتردیدآثار احمد محمود این خصوصیات را دارا میباشند. نام احمد محمود برای اهالی پیگیر ادبیات نام آشنایی است.کمتر کسی پیدا می شود که اهل ادبیات باشد و خالق« همسایهها » رانشناسد. با مراجعه به سابقهی نویسندگی محمود مشخص میشود که کارش را با داستان کوتاه آغاز کرده است، اما راز ماندگاری شهرتش در ادبیات داستانی ایران را بیتردید در رمانهایش باید جست. پنج رمان که هر کدام بازتاب دوره های مختلفی از تاریخ معاصر هستند که خود نویسنده تجربه کرده است. ملی شدن صنعت نفت، کودتای 28 مرداد و جنگ، بستر اصلی معروفترین رمانهایش یعنی همسایهها، داستان یک شهر و زمین سوخته را تشکیل میدهند و در این میان « همسایهها» بیگمان جایگاه ویژهای دارد.« همسایهها » نقطهی عطفی در کارنامهی محمود از یکسو و رمان نویسی سیاسی- اجتماعی در ایران از سوی دیگر است.محمود با این رمان الگویی موفق برای سیاسی نوشتن بهدست میدهد. . اساسا" سیاست و حواشی پیرامون آن در آثار محمود جایگاه مهمی دارد، امری که خود در جوانی به سبب آن چندین سال زندان و شکنجه را تحمل میکند، اما نکتهای که در این میان نباید از نظر دور داشت این است که سیاست در داستانها و رمانهای محمود، پیوندی انکار ناپذیر با زندگی دارد. در حقیقت سیاسی نوشتن ِ محمود، انتزاعی و منفصل از زندگی روزمرهی مردم کوچه و بازار نیست. در رمان « همسایهها» که بازگو کنندهی جریانها و مبارزات منتهی به ملی شدن صنعت نفت است. شخصیت اصلی رمان(خالد) ابتدا نوجوانی بیهدف و بیکاره است که چیزی ازسیاست نمیفهمد، اما پس از آشنایی تصادفی با یک گروه مبارز دچار تحول شخصیتی میشود و به صف مبارزان میپیوندد. در این میان دگرگونی شخصیتی خالد به یک باره اتفاق نمیافتد، بلکه مرحله به مرحله و تدریجی و با دقیق شدن در زندگی خود و اطرافیانش که شرح دقیقی از آن در کتاب آمده رخ میدهد. خالد در « همسایه ها » نوجوان و دربردارندهی کلیه ویژگیهای سنی شخصیتی است که به تازگی به مرحله بلوغ جسمانی رسیده و از لحاظ جنبههای اخلاقی و اجتماعی نیز در حال پوست انداختن است. دگرگونی وضعیت فردی او همزمان با بیداری جامعه و رشد آگاهیهای مردم در درک فضای مستبدانهی نظام داخلی و وضعیت استعماری و چپاول گرانه استعمار پیر است. بدین ترتیب خالد حرکت خود را قدم به قدم با جامعه می آغازد، با مصادیق انحطاط سیاسی و غارت های اقتصادی آشنا میشود و به اندازه ای خود را به امواج آرمان گرایی و مبارزه با ناراستیها و خیانتها میسپارد که در جدال میان عشق (عاطفه و غریزه) و تعهد (آرمان و سیاست) مردد می ماند و دست آخر سر از زندانهای رژیم دیکتاتوری درمیآورد. بستر شکلگیری حوادث در اینجا نیز همچون دیگر آثار نویسنده جنوب است.جنوب محروم،زجر کشیده و فقیر.جنوبی که منابع عظیم نفت را در خود جای داده و در عین حال از آن بی نصیب است وحالا مردم خسته و به تنگ آمده حق خود را طلب میکنند:
« ...حرف راننده گل انداخته است.از نفت حرف میزند و از انگلیسیها که غارتش میکنند.این روزها حرف همه کس همین است
- ...تنها علاجش اینه که ملی بشه...
بچههای مدرسه هم همینرا میگویند.کاسب بازاری هم همینرا میگوید.»
توصیفات و تصویرهایی که نویسنده از وضع زندگی مردم بهدست میدهد به خوبی دلایل این بیداری را تشریح میکند.همگام باتلاشهای مردم کوچه و بازار، مبارزات گروههای مبارز و تحصیلکرده با تمام معایب و محاسنی که دارند نیز به تصویر کشیده میشود.خالد که در پی آشنایی با یکی از این گروهها به هیئت یک مبارز آگاه در آمده به زندان میافتاد و در آنجا رهبری شورشها را به عهده میگیرد.رئالیسم کاونده و منتقدانهی محمود در رمان« همسایهها » شرایطی را فراهم میکند تا مخاطب از پس سالیان درازی که از ملی شدن صنعت نفت میگذرد بتواند به بخشی از دلایل این رخداد پی ببرد و البته قبل از آن از خواندن یک اثر ادبی بزرگ و قوی نیز لذت برده باشد.
محمود در دومین رمان خود یعنی« داستان یک شهر » سرنوشت خالد را در دوران تبعید دنبال میکند.خالد که در پایان رمان « همسایهها » از زندان به خدمت سربازی فرستاده شده،بهدلیل فعالیتهای سیاسی به بندر لنگه تبعید میشود.سرنوشتی که خود نویسنده در عالم واقع به آن دچار شده بود و جان مایهی« داستان یک شهر» به نوعی بر گرفته از تجربیات خود نویسنده است.زمان وقوع حوادث رمان پس از کودتای 28 مرداد است و در حقیقت« داستان یک شهر» بازتاب دهندهی سکون و رخوت حاصل از شکست یک آرمان جمعی، در دوران پس از کودتا است. در اینجا نیز پیوند زندگی و سیاست همچون همسایهها به وضوح دیده میشود. در روایت سیلان ذهن گونهی داستان، زندگی سیاسی خالد پیش ازتبعید به بندر لنگه وزندگی کسالت بارش پس از تبعید و روابطش با مردم آنجا، به موازات هم روایت میشود. « داستان یک شهر» تصویری زنده، دیدنی و قابل لمس از دوره ای از تاریخ پررمز و راز و سرشار از تیرگی و مرگ زدگی کشور در سالهای اختناق است که گوشههایی ناپیدا و سرگذشت هایی دردناک از یک برهه سخت تاریخی در ایران را به نقش درآورده است. محمود در این رمان مفهوم شکست را آنچنان زیبا تصویر میکند که خواننده در تناقض میان زیبایی و لطافت طبع اثر و تلخی طعم داستان آن، محو زیبایی روایت و زبان واقع گرا و پرجزئیات آن شده و طعم تلخ واقعیت را در خوانش قصه هضم، جذب و سپس دفع می کند. این رمان را می توان محصول بی واسطه و بی گفتگوی رنجها و آلام نسلی آرمان خواه و پرخروش توصیف کرد که در بحبوحه سرخوشیها و مباهات ناشی از فهم " ملی بودن " و " خود شدن " به یکباره به پرتگاهی عمیق و ورطهای سیاه درغلتید و همه ذهن و خاطرههای گذشته را پاک شده دید و به جای زندگی، تبعید و به جای پیروزی و شعف پیروزی ، شکست و یاس را پیش روی خود دید.
یکی از دلایل اصلی گیرایی آثار محمود این است که هرچند او دربارهی مردم و سیاست مینوشت،به دنبال شعارهای کلیشهای نبود و مردم را بهانهی جارزدن عقاید خود نمیدانست ،زیرا او نویسندهای بود که به وحدت ادبیات و زندگی اعتقاد داشت و گرایش به مخاطب خاص و نخبه و بازیهای تکنیکی بیثمر و انتزاعات فردی را نمیپسندید.رئالیسم اساس کار محمود در نویسندگی است،رئالیسم جزئی نگر و اجتماعی که از حیث جزئی نگری بین محمود با نویسندهی دیگر خطهی جنوب یعنی صادق چوبک نزدیکی خاصی وجود دارد. بیتردید تاثیر چوبک بر سبک داستان نویسی محمود را نمیتوان نادیده گرفت. جزئی نگری و پرداخت دقیق و مو به موی حوادث و شرایط در آثار این دو نویسندهی بزرگ و تاثیر گذار را میتوان میراثی از مکتب ادبی ناتورالیسم به شمار آورد. اما عامل تمیز دهندهی آثار محمود، فراتر رفتن او از دایرهی تنگ و محدود ناتورالیسم چوبکی و دست یافتن به رئالیسم اجتماعی- سیاسی کاونده و منتقدانه است. در حقیقت قهرمانهای محمود، بی اراده و اسیرسرنوشتی محتوم و تغییر ناپذیر، آنگونه که صادق چوبک اعتقاد داشت نیستند، بلکه عاصی و ناسازگار و شورشیاند و در پی تغییر شرایط پیرامونشان(همسایهها)، گیرم که این عصیان به سرانجام مثبتی ختم نشود(داستان یک شهر)، اما این امر سبب نمیشود که موضعی منفعلانه و حاشیهای اختیار کنند.
به هر حال سخن در باب آثار احمد محمود ونکات نامکشوف آنها بسیار است که در طول و عرض نوشتاری اینچنینی نمیگنجد.تنها راه پی بردن به این نکات بازخوانی دوباره و چند باره آنهاست و امید که از طریق بازخوانی این آثار که همچنان تازگی و طراوت خود را حفظ کرده اند جنبههای ناپیدای آثار محمود و اندیشههای انسان دوستانهی او بیش از پیش آشکار شده و مورد نقد و بررسی قرار گیرند.
ایمان عابدین