تبليغاتX
همسایه‌ها

به همراه لحظه‌ها و همیشه؛ محمود احمدی

سرباز ِ جنگ‌های نرفته ای

با دل گنجشک‌های هراسان

 

پوتین‌هایت را درآور

و به ما یاد بده

چگونه مین ها را خنثی کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

وقتی دلتنگی و

دستی به دستت

                  گره نمی خورد

مسافر بی بدرقه ای هستی

                           در شلوغ ترین ساعت ایستگاه

                                   

دلتنگ؛ که شعر می خوانی و

صدای ضبط شده ات را

مدام برای خودت پخش می کنی

نوازنده ای هستی

                           در خالی ترین سالن جهان

                           

شعرخوانی با دل تنگ

فقط زیباتر می کند

                      دلتنگی را.

بی ربط: مرگ روزای بچگی/ از روز به شب رسیدنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم

نامه را

لای روزنامه تو می گذاشتم

و به پسرک روزنامه ‌بر پولی می دادم

که فقط خودت بدانی

عاشقت هستم

 

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم...

اگر این جا هم

مثل سرزمین های دور

با دوچرخه

روزنامه را در خانه ها می آوردند.

* نقد خواندنی دوست خوبم مصطفی پورنجاتی را در باب شعر امروز از دست ندهید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

دلم گرفته

 

در ایستگاه اتوبوس کنار خانه ام

بلیتی پاره نمی شود

 

دلم گرفته

پنجره را می بندم

و روی دیوار

قاصدکی نقاشی می کنم.

پ.ن: گاهی وقت‌ها یک ترانه آدم را می برد به ناکجا آبادی دوست داشتنی... مثل ترانه "دلبر" ویگن...

هنوزم دل هوس دلبر جونی می کنه/ نمی دونم چرا احساس جوونی می کنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

به تک تک پویندگان راه آزادی که  ندایشان هرگز خاموش نمی‌شود...

پرنده بودی

پرنده‌ای آزاد

که خورشید را در آسمان

دیگر تکه تکه نمی‌دید

 

روی هیچ شاخه‌ای ننشستی

صاف راهت را گرفتی

و از قاب تاریک جهان

بیرون پریدی

 

...و چه خوش خیالند       آن‌ها

که خیال می‌کنند

پرنده را

می‌شود به قفس عادت داد.

پ.ن: تلخی این روزها تمامی ندارد... از خاکسپاری پدر دوستم برمی گردم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

وقتي ماه

خواب ستاره‌ هایش را مي ديد

شكارچي

با چراغ

به شكار شب تاب رفته بود.

پ.ن: کاش کسی این مارها را عصا کند...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

تنهایی عمیقی دارد

چاه خشک آبادی.

تهران- ۲۲/۲/۸۸

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

برای نوشتن از تو

کلمات

روی خطوط کاغذ

قطار شده بودند

 

راننده

فراموش کرده بود

مسافری ندارد

 

از خط خارج شد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

نه خرگوشم

که به خواب بروم

و قصه ام را بنویسند

نه لاک پشت

که آهسته و پیوسته

به مقصد برسم

 

گاهی در خواب می میرم

و هیچ‌کس نمی فهمد

گاهی هرچه می دوم

به مقصد نمی رسم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

خندیدیم و

به کوری چشم دنیا

به عشقمان

گرهی کور زدیم

 

سال هاست

هر چه دندان تیز می کنیم

باز نمی شود

این گره!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

به بهانه‌ی نوروز همیشه پیروز

ماهی قرمز من!

در تنگ خالی دلم

خانه کن

که هر روز ِ من

روز ِ عید باشد.

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

شعری از من را در گاف بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

برای خودم

چای تلخ سفارش می دهم

برای تو

فنجانی خالی

 

نمی دانم کیستی

و کی خواهی آمد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

آسمان خراش‌ها

تن آسمان را زخمی می کنند

.

.

.

شاعری تنها

هر صبح

از نردبام رؤیا بالا می رود

و زخم‌ها را می‌بندد

که از آسمان شعرش

خون نبارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

تمام شب

خیالت را بغل کرده بودم

و خیس می شدم

از اشک خودم

 

صبح

که مرا با گیره ام

تنها گذاشتی

باد

اشکهایم را خشکانده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

نگاهت را انگار

خیاطی ماهر

برش زده بود

که این گونه گرم

تن پوش زمستانی ام می شد.

 

 

 

* داستان کوتاه " منفی در مثبت" نوشته ایمان عابدین به جمع ۳۰ داستان برگزیده جایزه ادبی صادق هدایت راه یافت.

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

خداحافظي ات

پيام كوتاهي بود

كه نيمه شب رسيد

و بعد

شب

آن‌قدر بلند شد

كه هرگز از نيمه نگذشت.

 

پ.ن1: برای دو ماه مسافر شدم و نمی تونم بهتون سر بزنم.

پ.ن2: وبلاگ به لطف محمد امین به‌روز می شه ، پس سر بزنید و البته کامنت هم فراموش نشه!

پ.ن3: دلم برای همه تون تنگ می شه...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

از فیلم‌های جنگی

می‌ترسم

شاید، تیری به خطا رود

و کشته شوم!

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

 

یکی از شعرهای تازه ام را در امضا بخوانید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

به: کیوان سید جواد

 بر ساحل کارون

آسمان نم نم می گرید

 

کوسه های کارون

با موهای ژل زده، آمده اند هواخوری

و دندان هاشان را

پشت لبخندشان پنهان کرده اند

 

آه!

کارون من!

تو عاشق سوت کشتی ها بودی

چه شد

که به صدای قایق موتوری دل خوش کردی؟

 

قلب تپنده‌ی شهر

تو بودی

از سینه‌ی لرزانت

حالا صدای باتری شنیده می شود

 

تا دیر نشده

باید بر دارمت و

در تنگ کوچکی جایت دهم

همین فرداست

که تنها عکسی باشی

در کتاب های جغرافی!

 

اهواز- ساحل رود کارون- 2/9/87

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

آبشارهای اشک

از چشم های کوه

جاری بود

 

دینامیت ها

دل بزرگش را

پاره پاره کرده بودند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

شعری از من در گاف منتشر شد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

در شطرنج زندگی

فیل سفید بودم

 

دورم حصاری کشیدند

تا به نمایش عمومی گذاشته شوم.

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

راهی ندارد

جز

 

 

 سقوط

               برگ پاییزی

وقتی می داند

                درخت

عشق برگ تازه ای را در دل دارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

پلنگی لنگم

 

امید

آهویی گریزان

جهان

جنگلی بی پایان...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 6:11 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

دو شعر از من در جن و پری منتشر شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

برای حوصله ام

ظرف بزرگتری بیاورید

سر رفته و

هیچ نمی ایستد از رفتن

 

همه‌ی دار دنیا

طنابی بود

که عاشق چهارپایه‌ ای شکسته شد

و انتقام شکست

از ما گرفت

 

بگذارید عاشقان

خانه شان را روی ماه بسازند و

با ستاره ها همسایه شوند

                     از ما بی ستاره ها که چیزی کم نمی شود

 

چه قدربرای رسیدن مرگ

میان‌بر سا خته ایم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

به خاطر بغض های ترد محمد امین

غصه نخور مرد!

آسمان که به آخر نرسیده

هنوز آن‌قدر بغض دارد

که دوباره

یادت برود چتر برداری و

دوباره خیس شوی و

دوباره هیچ کس نبیند

گریه هایت را

 

غصه نخور!

آسمان که به آخر نرسیده

آن‌قدر می بارد

که نیزار قد بکشد و

جهان

پر شود از لذت نت های غمگین.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

تو

خواب شیرین مزرعه ای

غرق در گندم های آفتابی

بی هراس داس و

بغض نشکسته‌ی ابرها

من

کابوس مترسکی لرزان

که از صدای بال پرندگان

می ترسد و

پای فرار ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

گرگم به هوا

بازی می ‌کردیم

بره ای

از کنارمان رد شد

 

چند لحظه بعد

پیراهن مان

به خون

آغشته بود!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

تقدیم به گروس عبدالملکیان

ماه با تو

قراری گذاشته

خسته از این همه تابیدن و

بی چراغ ماندن

می خواهد

تو را جای خودش بگذارد

برود زیر نور تو

سیگاری بکشد و

به ستاره‌ی گمشده اش

فکر کند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

قرار بود

از رحمی اجاره ای

سالم به دنیا بیایم

 

اجاره‌ی ماه آخر

عقب افتاد

 

عقب مانده به دنیا آمدم.

...........................................................................................................................................

پی نوشت:

بنا به نقد دوستان و بازدیدکنندگان گرامی، بخش آخر این شعر حذف گردید. شعر تصحیح شده را بخوانید و در صورت تمایل نظر بدهید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 6:57 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

موضوع انشاء

" فقر " بود

 

 کودک

مدادی نداشت...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

پولک های تو

فانوس های دریایی اند

کشتی های بی ساحل را

نجات می دهند

 

باله های تو

بال های شعر منند

پر خواهم کشید

 

تو ماهی‌ئی کوچکی

که مرداب دلم را

به برکه ای روشن

بدل کرده ای.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

تو

اقیانوسی شکرینی

 

کف دستانت

پر از موج و مرجان و ماهی های رنگی ست

نهنگ ها

در آبی چشمانت

از اسب هم نجیب تر می شوند

ماهیگیران خسته

روزی خود را

در آرامش موهای تو می جویند

ابرها

بی ملاحظه

همه‌ی دلتنگی شان را

در تو می بارند

لاک پشت های آواره

وقت مردن

به ساحل تو بر می گردند

حلزون ها

خانه شان را رها کرده اند

و در تو ساکن شده اند

 

من

رودی کوچکم

که به بزرگی تو دل بسته ام.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

دو شعر از من در نشریه‌ی ادبی جن و پری منتشر شد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

چراغ ها را

دزدیده بودند

می خواستند

راه خانه ات را گم کنم

 

بیچاره ها

نمی دانستند

آسمان هر چه تاریک تر

ماه درخشان تر.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

سوزن سوزن

تزریق می شوی

به سوراخ های روحم

با کِش خاطره

 

ترک تو

چه قدر دشوار بود

و نمی دانستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

زنگ بزن

ساعت پیر!

زنگ بزن

مي‌دانم

هر وقت دلت مي‌گيرد

زنگ مي‌زني

و تو

دلت

ساعت به ساعت می‌گیرد

 

ما

صداي زنگ تو را

هيچ وقت نشنيديم

كه گوش‌هامان

به خواب غفلت رفته بودند!

 

ساعت پیر

مي‌بيني؟

در مراسم ختم ديگران

شركت مي‌كنيم

خودمان را غمگين نشان مي‌دهيم

فاتحه‌اي مي‌خوانيم

و فراموش مي‌كنيم

روزي

فاتحه‌ي ما هم

خوانده خواهد شد

 

تو هميشه بيداري

حتي اگر باتري‌ات خوابيده باشد

و ما هنوز در خوابيم

و فكر مي‌كنيم

كجا تا پير شويم؟

كجا تا بميريم؟

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

برای جناب شمس لنگرودی

سپيد مي سراییم

كه از سياهي ها گفته باشيم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

تن تو

ميداني‌ ست پر از مين

و من

سربازي از جان گذشته

كه مين‌ها را خنثي مي‌كند

تا سنگر را فتح كند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

ماه

که خود را

در زلال چشم های تو پیدا نکرده بود

از شرم

چهره اش را پوشاند

و مردم

شتابان

روی بام ها آمدند

تا خسوف را تماشا کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

...و بعد

تنهايي‌ام را

توي چمدان‌ جا مي‌دهم

نشاني‌ات را

روي آن مي‌نويسم

و همراه با چند اسكناس

به گوركن مي‌سپارم.

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

ابراهیم!

دسته گلت را فراموش نکن

 آتش این جهان

به این زودی

گلستان نمی شود.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

دو شعر از کار‌های قدیمی‌ام را در سایت آتی بان بخوانید. این دو شعر پیش

از این در همین وبلاگ نیز منتشر شده‌اند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/04ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

به بهانه‌ی نوروز  همیشه پیروز

عید آمده

و من

دلم می خواهد

آدم بودنم را

با یک ماهی قرمز تاق بزنم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

سيب گونه‌ات را

نصف كن

مي خواهم

دوباره فريب بخورم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

دستگير شده‌ام

شايد به جرم اينكه

دستي نداشتم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

غربت نامه

خیال تو

ماده ببری‌ست

که کنام گم کرده‌اش را

در مویرگ‌های مغز من

می‌جوید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

به برادرم محمد امین و همه‌ی سوررئالیست‌های جهان

 

واقعیت برتر کجاست؟

چه چیز را می‌جوید

                  این انسان ِ خسته؟

خسته و دلتنگ

رمیده از عقل

واخورده از شرم

سرگشته دردالان‌های تو در توی منطق‌های نامتناهی

چه چیز را؟

        چه چیز را؟

              چه چیز را؟

            .

            .

            .

پوست می‌اندازد

                 تازه می‌شود

 رها

از نو متولد می‌شود

به هیئتی بی هیئت

نظمی بی نظم

منطقی بی منطق

در یک قدمی جنون

خداحافظ عقل دور اندیش

خداحافظ منطق‌های تو در توی پیچ اندر پیچ

خداحافظ......

این است واقعیت برتر

رویا

     رویا

         رویا

            

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

مطالب قدیمی‌تر