تبليغاتX
همسایه‌ها

   س: بیشتر شعرهای این دفتر شعر [این دفتر را باد ورق خواهد زد] در گفتمانی کلی درباره‌ی زندگی و تجربه‌ی پرسونای شعری از آن شکلبندی می‌شوند، اما این واقعیت، منجر به این نمی‌شود که به ورطه‌ی کلی گویی درغلطند.  تصور من این است که آن کلیت، در سپهر اندیشگی بیشتر شعرها، متکی بر موقعیت‌هایی عینی است؛ موقعیت‌هایی عینی که گاهی حتی در ذهنیت سوژه ساخته می‌شوند؛ مثل (... با این همه / باریکه‌راهی را / که از خانه‌ی مادری / تا این چهارراه ولنگ و واز پیموده‌ایم / خوب به خاطر داریم...)  اما مشکل من با تجربه‌ی تکه‌پاره‌ی انسان مدرن از هر نوع کلیتی است. به نظر شما آیا انسان مدرن می‌تواند تجربه‌ی شاعرانه‌ای انداموار (ارگانیک) و یکپارچه از هستی خود داشته باشد؟  

    ج:  این پرسش شما بحث بسیار گسترده‌ای را طلب می‌کند که نه تنها در این مجال کوتاه، بلکه اگر در میان مباحث پردامنه‌ی تاریخ فلسفه هم بگردیم، گمان نمی کنم به نتیجه‌ای قطعی برای آن برسیم. سئوال اساسی‌تر، این می‌تواند باشد که آیا اصولاً انسان می‌تواند درکی یکپارچه از هستی داشته باشد. البته تلاش کرده است که به چنین درکی برسد؛ زمانی با دل سپردن به مذهب، زمانی با عرفان و شهود، زمانی با خردگرایی، تفکر و دانش، زمانی هم همه‌ی این‌ها را به طنز و ریشخند گرفته‌است. انسان مدرن (اگر منظور شما انسان دوران مدرنیته است)، پس از آن که نگاهش را از آسمان برداشت و چشم به زمین دوخت، همچنان برای درک کلیت هستی و معنا بخشیدن به آن ، این مسئله را از زیر نگاه خود بیرون نیاورد، اگرچه نحوه‌ی نگرشش تغییر کرد. او خردگرایی را جایگزین اعتقاد به اصول مسلم و مقدس قرون وسطی کرد. ابزار تبیین و تفسیر جهان را از مذهب به علم تغییر داد، و همچنان به دنبال پاسخ بود.  زیر سؤال رفتن اصل مسئله و طرح اصل عدم قطعیت، مواجهه‌ی بعدی انسان معاصر بود با این پرسش باستانی.

     اما این که مواجهه‌ی شاعر با جهان هستی چگونه می‌تواند باشد، همه گونه می‌تواند باشد، اما بازخورد این مواجهه در شعرش (به‌صورت پاسخی قطعی، یا پاسخی غیرقطعی، یا مسئله‌ای بی پاسخ) الزاماً برای همه متقاعد کننده نیست. تجربه‌ی شاعرانه، تجربه‌ای ست که گذشته از ارتباط با سیر اندیشه‌های فلسفی اعصار، رابطه‌ی گسست‌ناپذیری با فرهنگ عصر و جامعه دارد. فرهنگ هم پدیده‌ای چسبناک است که با تغییرات اندیشه‌، به راحتی از بدنه‌ی ذهنیات انسان و جامعه کنده نمی‌شود؛ در برابر تغییر، مقاومت می‌کند و سرعت تحولات آن از سرعت تحولات دانش و اندیشه کندتر است. برای همین ما اتومبیلی با آخرین سیستم (نتیجه‌ی دانش و فن‌آوری جدید) می‌خریم و پیش از آن که سوار شویم، گوسفندی در پایش قربانی می‌کنیم (یک امر فرهنگی قدیم و مقاوم). می‌گویند جامعه‌ی ما ناموزون است. ما هر یک، به‌عنوان افراد جامعه هم ناموزونیم. در بعضی رفتارها مدرن، در بعضی پسا مدرن و در جاهایی سنتی هستیم. این ویژگی به همان خصیصه‌ی چسبنده بودن امر فرهنگ برمی‌گردد. در شعر هم اگر شاعر صادق و صمیمی باشد (یعنی ادا در نیاورد و نخواهد چیزی را که درونی‌اش نشده، به‌صرف مد روز بودن، ارائه کند)، تجربه‌های شاعرانه‌اش، گذشته از تجربه‌های زندگی، شرایط نشو و نما و صد البته آموخته‌هایش، از فرهنگ غالب بر شخصیت‌اش جدا نیست و این همه را گفتم تا گفته باشم که من شعرم را می‌نویسم و می کوشم چیزی را بنویسم که در من هست؛ در من واقعی. حالا شما بگویید مدرن، پسامدرن، سنتی، هرچه.  من هم ناموزونم، اما نگویید شما نیستید. دیگران هم هستند، همه.

    س:  خودتان فکر می‌کنید بهترین کارهایتان را در چه وضعیت‌های حسی و روحی نوشته‌اید؟  

    ج:  تنهایی، عمق تنهایی، عمق تنهایی تاریک، که شعر به دنبال دستی روشن می گردد و پیدا می‌کند، یا نمی‌کند و همچنان کورمال کورمال می‌گردد و برمی گردد. 

از مصاحبه سعدی گل بیانی با شهاب مقربین؛ انزوا برادر من است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

دوش آن غم دل که می نهفتم                           بادِ سحرش ببرد سرپوش

ای خواجه برو به هر چه داری                           یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت                             از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پندِ مردم                               می‌ گوید و خود نمی کند گوش

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

گابریل گارسیا مارکز/ عشق در زمان وبا/ ترجمه‌ی‌ بهمن فرزانه/ نشر ققنوس

 فرمینا داثا، [فلورنتینو آریثا] را بارها دیده بود، طبعاً بدون آن‌که حرفی با هم رد و بدل کنند. نمی توانست درک کند که این مرد همان اولین عشق اوست. همیشه از او خبر می‌رسید. درست مثل اخبار افراد سرشناس شهر که در یا زود به گوش همه می‌رسید. پشت سرش حرف می‌زدند، می‌گفتند ازدواج نکرده است چون عادات دیگری دارد. ولی او به این حرف‌ها وقعی نگذاشته بود، هم به خاطر این‌که هیچ‌وقت شایعات را باور نمی‌کرد و به آن‌ها اهمیت نمی‌داد و هم به خاطر این‌که آن مسئله را درباره مردهای بی‌شمار دیگری نیز می‌گفتند که بسیار هم مرد بودند. برعکس چیزی که به نظر او عجیب می‌رسید این بود که چگونه فلورنتینو آریثا در پوشیدن آن البسه صوفیانه اصرار می‌ورزد. از آن ادوکلن‌های عجیب و غریب استفاده می‌کند و بعد از آن‌که در زندگی به مقام  بالا رسیده و مورد احترام همگانی قرار گرفته است باز هم به حالت معمایی خود ادامه می‌دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

جنگل واژگون/ جی. دی. سلینجر/ بابک تبرایی و سحر ساعی/ انتشارات نیلا

 کورین گرچه در نوشیدن متعادل بود، اما بیشتر دوستانش یا مشروب‌خورهای نیمه حرفه ای بودند یا کاملا" حرفه ای. با این حال در حضور فورد نه حتا یک بار کوکتلی سفارش داد و نه چیزی در آن حدود. می‌ترسید فورد ناگهان هوس کند بی مقدمه او را در آغوش بگیرد – شاید درسایه‌ی ساختمان آشنای یک لباس فروشی یا عینک سازی بالای شهر مثلا" – و بوی نفسش به نظر او نفرت انگیز بیاید.

وقتی سرانجام فورد او را بوسید، او به طرزی اجتناب ناپذیر تازه از مهمانی ِ کوکتل برنامه ریزی نشده ای در اداره برگشته بود.   

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

پل استر

 

بریده ای از رمان « کشور آخرین‌ها »

اثر پل استر – ترجمه‌ی خجسته کیهان

نشر افق

می دانی آدم در این‌جا با چه چیزی ر‌و‌به‌روست؟ مسئله فقط این نیست که چیزها ناپدید می‌شوند، بلکه پس از آن خاطره شان نیز نابود می‌شود. نقاط تیره ای در مغز تشکیل می‌شود و اگر مدام نکوشی آن‌چه را که از دست رفته است در ذهن باز بسازی، آن‌را برای همیشه گم می‌کنی....چیزی ناپدید می‌شود و اگر پیش از اندیشیدن به آن زمانی دراز درنگ کنی، هر چه بکوشی دیگر نمی‌توانی آن را  بازیابی...!!!!

 

**آیا دنیا چنین روزی را به خود خواهد دید؟!**

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

نیکوس کازانتزاکیس

بریده‌ای از خاطرات یک نویسنده

نیکوس کازانتزاکیس(نویسنده‌ی رمان "زوربای یونانی") نقل می‌کند که در دوران کودکی، یک پیله‌ی کرم ابریشم را بر روی درختی می‌یابد، درست هنگامیکه پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می‌سازد.اندکی منتظر می‌ماند،اما سرانجام - چون خروج پروانه طول می‌کشد- تصمیم می‌گیرد این فرآیند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می‌کند، تا این‌که پروانه خروج خود را آغاز می‌کند،اما بال‌هایش هنوز بسته‌اند و اندکی بعد می‌میرد.

کازانتزاکیس می‌گوید:« بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود،اما من انتظار کشیدن نمی‌دانستم.آن جنازه‌ی کوچک، تا به امروز، یکی از سنگین‌ترین بارها بر روی وجدان من بوده است.اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه کبیره‌ی حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، نیز انتظار موعود را کشیدن، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای ما برگزیده است.»

منبع:

« دومین مکتوب» - پائولو کوئیلو

ترجمه‌ی آرش حجازی- بهرام جعفری

انتشارات کاروان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

بریده‌ای از کتاب« نیایش»

اثر مهاتما گاندی

ترجمه‌ی شهرام نقش تبریزی

نشر نی

نیاز بشر به نیایش همسنگ نیاز وی به نان است.انسانِ بد از گوش خود برای شنیدن بدگویی از دیگران و [از چشمانش برای]دیدن صحنه‌های گناه آلود استفاده می‌کند؛ولی انسان خوب می‌گوید اگر هزار چشم و هزار گوش هم داشتم،از آن‌ها برای چشم دوختن به سیمای خدا و تماشای دائمی او و گوش سپردن به سرود‌های معنوی بهره می‌جستم و پنج هزار زبانم را برای تسبیح و زمزمه‌ی عظمت او به‌کار می‌گرفتم.من فقط به دلیل نیایش‌های همه روزه‌ام است که حس می‌کنم مزه‌ی طعام حکمت را چشیده‌ام.قوت و طعام آن‌کس که هوای انسان شدن را در سر می‌پروراند،دال و روتی* نیست؛این‌ها در چشم او چندان اهمیتی ندارند.غذای حقیقی وی نیایش است.

پی نوشت:

*دو نوع غذای هندی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بریده‌ای از شعر بلند«شعری برای جنگ»

اثر قیصر امین پور

 

می‌خواستم

شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی‌شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

 

گفتم:

باید زمین گذاشت قلم‌ها را

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت

باید برای جنگ

از لوله‌ی تفنگ بخوانم

                        - با واژه‌ی فشنگ -

......

 

این‌جا

گاهی سر بریده‌ی مردی را

                                 تنها

باید ز بام دور بیاریم

تا در میان گور بخوابانیم

یا سنگ و خاک و آهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می‌کنیم

در زیر خاک گل شده می‌بینیم:

زن روی چرخ کوچک خیاطی

                                     خاموش مانده است

......

 

برگرفته از کتاب«گزینه‌ی اشعار»

نشر مروارید

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/07ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بریده‌ای از رمان« خرابکاری عاشقانه»

نوشته‌ی املی نوتومب

ترجمه‌ی زهرا سدیدی

نشر مرکز

جنگ سال 1972 شروع شد.همان سال بود که به واقعیت مهمی پی بردم:روی زمین وجود هیچ‌کس ضروری نیست،مگر دشمن.

بدون دشمن،موجود انسانی چیز بی ارزشی است.

زندگیش مصیبتی بیش نیست،خستگی از پوچی و بی حوصلگی است.

دشمن نجات دهنده است.

صرف وجودش برای تحرک بخشیدن به موجود انسانی کافی است.

به لطف دشمن،این اتفاق نحس که اسمش زندگی است به حماسه تبدیل می‌شود.

بنابراین،مسیح حق داشت که بگوید:« دشمنانتان را دوست بدارید.»

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/16ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |