بی تو امشب هر سر مویم جدا فریاد داشت
هر رگم در آستین صد نشتر فولاد داشت
من که دارم سنگ بردارد ز پیش راه من؟
یار غاری کوهکن چون تیشه فولاد داشت
کیست تا شوید غبار از صفحه خاطر مرا
جوی شیری پیش دست خویش فرهاد داشت
تا سپند آن آتشین رخسار را در بزم دید
آنچنان جست از سر آتش که صد فریاد داشت
یاد ایامی که صائب در حریم زلف او
پنجهی من اعتبار شانه شمشاد داشت
صائب تبریزی
به همراه لحظهها و همیشه؛ محمود احمدی
سرباز ِ جنگهای نرفته ای
با دل گنجشکهای هراسان
پوتینهایت را درآور
و به ما یاد بده
چگونه مین ها را خنثی کنیم.