تبليغاتX
همسایه‌ها

وقتی دلتنگی و

دستی به دستت

                  گره نمی خورد

مسافر بی بدرقه ای هستی

                           در شلوغ ترین ساعت ایستگاه

                                   

دلتنگ؛ که شعر می خوانی و

صدای ضبط شده ات را

مدام برای خودت پخش می کنی

نوازنده ای هستی

                           در خالی ترین سالن جهان

                           

شعرخوانی با دل تنگ

فقط زیباتر می کند

                      دلتنگی را.

بی ربط: مرگ روزای بچگی/ از روز به شب رسیدنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

   س: بیشتر شعرهای این دفتر شعر [این دفتر را باد ورق خواهد زد] در گفتمانی کلی درباره‌ی زندگی و تجربه‌ی پرسونای شعری از آن شکلبندی می‌شوند، اما این واقعیت، منجر به این نمی‌شود که به ورطه‌ی کلی گویی درغلطند.  تصور من این است که آن کلیت، در سپهر اندیشگی بیشتر شعرها، متکی بر موقعیت‌هایی عینی است؛ موقعیت‌هایی عینی که گاهی حتی در ذهنیت سوژه ساخته می‌شوند؛ مثل (... با این همه / باریکه‌راهی را / که از خانه‌ی مادری / تا این چهارراه ولنگ و واز پیموده‌ایم / خوب به خاطر داریم...)  اما مشکل من با تجربه‌ی تکه‌پاره‌ی انسان مدرن از هر نوع کلیتی است. به نظر شما آیا انسان مدرن می‌تواند تجربه‌ی شاعرانه‌ای انداموار (ارگانیک) و یکپارچه از هستی خود داشته باشد؟  

    ج:  این پرسش شما بحث بسیار گسترده‌ای را طلب می‌کند که نه تنها در این مجال کوتاه، بلکه اگر در میان مباحث پردامنه‌ی تاریخ فلسفه هم بگردیم، گمان نمی کنم به نتیجه‌ای قطعی برای آن برسیم. سئوال اساسی‌تر، این می‌تواند باشد که آیا اصولاً انسان می‌تواند درکی یکپارچه از هستی داشته باشد. البته تلاش کرده است که به چنین درکی برسد؛ زمانی با دل سپردن به مذهب، زمانی با عرفان و شهود، زمانی با خردگرایی، تفکر و دانش، زمانی هم همه‌ی این‌ها را به طنز و ریشخند گرفته‌است. انسان مدرن (اگر منظور شما انسان دوران مدرنیته است)، پس از آن که نگاهش را از آسمان برداشت و چشم به زمین دوخت، همچنان برای درک کلیت هستی و معنا بخشیدن به آن ، این مسئله را از زیر نگاه خود بیرون نیاورد، اگرچه نحوه‌ی نگرشش تغییر کرد. او خردگرایی را جایگزین اعتقاد به اصول مسلم و مقدس قرون وسطی کرد. ابزار تبیین و تفسیر جهان را از مذهب به علم تغییر داد، و همچنان به دنبال پاسخ بود.  زیر سؤال رفتن اصل مسئله و طرح اصل عدم قطعیت، مواجهه‌ی بعدی انسان معاصر بود با این پرسش باستانی.

     اما این که مواجهه‌ی شاعر با جهان هستی چگونه می‌تواند باشد، همه گونه می‌تواند باشد، اما بازخورد این مواجهه در شعرش (به‌صورت پاسخی قطعی، یا پاسخی غیرقطعی، یا مسئله‌ای بی پاسخ) الزاماً برای همه متقاعد کننده نیست. تجربه‌ی شاعرانه، تجربه‌ای ست که گذشته از ارتباط با سیر اندیشه‌های فلسفی اعصار، رابطه‌ی گسست‌ناپذیری با فرهنگ عصر و جامعه دارد. فرهنگ هم پدیده‌ای چسبناک است که با تغییرات اندیشه‌، به راحتی از بدنه‌ی ذهنیات انسان و جامعه کنده نمی‌شود؛ در برابر تغییر، مقاومت می‌کند و سرعت تحولات آن از سرعت تحولات دانش و اندیشه کندتر است. برای همین ما اتومبیلی با آخرین سیستم (نتیجه‌ی دانش و فن‌آوری جدید) می‌خریم و پیش از آن که سوار شویم، گوسفندی در پایش قربانی می‌کنیم (یک امر فرهنگی قدیم و مقاوم). می‌گویند جامعه‌ی ما ناموزون است. ما هر یک، به‌عنوان افراد جامعه هم ناموزونیم. در بعضی رفتارها مدرن، در بعضی پسا مدرن و در جاهایی سنتی هستیم. این ویژگی به همان خصیصه‌ی چسبنده بودن امر فرهنگ برمی‌گردد. در شعر هم اگر شاعر صادق و صمیمی باشد (یعنی ادا در نیاورد و نخواهد چیزی را که درونی‌اش نشده، به‌صرف مد روز بودن، ارائه کند)، تجربه‌های شاعرانه‌اش، گذشته از تجربه‌های زندگی، شرایط نشو و نما و صد البته آموخته‌هایش، از فرهنگ غالب بر شخصیت‌اش جدا نیست و این همه را گفتم تا گفته باشم که من شعرم را می‌نویسم و می کوشم چیزی را بنویسم که در من هست؛ در من واقعی. حالا شما بگویید مدرن، پسامدرن، سنتی، هرچه.  من هم ناموزونم، اما نگویید شما نیستید. دیگران هم هستند، همه.

    س:  خودتان فکر می‌کنید بهترین کارهایتان را در چه وضعیت‌های حسی و روحی نوشته‌اید؟  

    ج:  تنهایی، عمق تنهایی، عمق تنهایی تاریک، که شعر به دنبال دستی روشن می گردد و پیدا می‌کند، یا نمی‌کند و همچنان کورمال کورمال می‌گردد و برمی گردد. 

از مصاحبه سعدی گل بیانی با شهاب مقربین؛ انزوا برادر من است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

  ...۱۲ مهر ماه سالروز آغاز زندگی ابدی خالق ِ خالد ِ همسایه ها...

احمد محمود

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم

نامه را

لای روزنامه تو می گذاشتم

و به پسرک روزنامه ‌بر پولی می دادم

که فقط خودت بدانی

عاشقت هستم

 

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم...

اگر این جا هم

مثل سرزمین های دور

با دوچرخه

روزنامه را در خانه ها می آوردند.

* نقد خواندنی دوست خوبم مصطفی پورنجاتی را در باب شعر امروز از دست ندهید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |