تصویر
خانهی خالی ِ تنهایی
مثل آیینه بی تصویر
در شب تنگ شکیبایی.
عکسی آویخته بر دیوار
مثل یادی سبز
مانده در ذهن شب پاییز.
دختری
گردن افراشته، با بارش گیسوی بلند
پسری
در نگاهش غم خاموش پدر
و زنی رعنا، اما دور...
در شب تنگ شکیبایی، مردی تنها
مثل آیینهی بی تصویر
خالی ِ خانهی تنهایی.
سایهای خاموش
در شب آینه میگرید.
آه، هرگز صد عکس
پر نخواهد کرد
جای یک زمزمهی ساکت ِ پا را بر فرش.
این که همراه تو میگرید آیینهست
تو همین چهرهی تنهایی.
ه. ا. سایه/ مجموعه شعر تاسیان/ نشر کارنامه
دوش آن غم دل که می نهفتم بادِ سحرش ببرد سرپوش
ای خواجه برو به هر چه داری یاری بخر و به هیچ مفروش
گر توبه دهد کسی ز عشقت از من بنیوش و پند منیوش
سعدی همه ساله پندِ مردم می گوید و خود نمی کند گوش
دلم گرفته
در ایستگاه اتوبوس کنار خانه ام
بلیتی پاره نمی شود
دلم گرفته
پنجره را می بندم
و روی دیوار
قاصدکی نقاشی می کنم.
پ.ن: گاهی وقتها یک ترانه آدم را می برد به ناکجا آبادی دوست داشتنی... مثل ترانه "دلبر" ویگن...
هنوزم دل هوس دلبر جونی می کنه/ نمی دونم چرا احساس جوونی می کنه...