نگاهت را انگار
خیاطی ماهر
برش زده بود
که این گونه گرم
تن پوش زمستانی ام می شد.
غذای روح
یک روان درمانگر که سابقه ای طولانی در درمان ناراحتیهای روحی و روانی بیماران با استفاده از آموزه های معنوی داشت یک شب که مشغول تماشای اخبار تلویزیون بود، پس از مشاهده خبری مبنی بر بروز قحطی در یکی از دورافتاده ترین نقاط آفریقا، با چند نفر از همکارانش تماس گرفت و آنها را برای مسئله ای فوری به خانه اش دعوت کرد. یک ساعت بعد همه مدعوین در خانه فرد مذکور حاضر شدند. میزبان ضمن تشکر از حضور همکاران در مورد علت این دعوت ناگهانی به خبر پخش شده از تلویزیون اشاره و اعلام کرد که قصد دارد برای کمک معنوی به مردم قحطی زده و تقویت روحیهی آنها به آن کشور سفر کند و هر کس از همکاران که مایل است میتواند در این سفر همراه او باشد. پس از یک مشورت کوتاه، پنج نفر اعلام آمادگی کردند. گروه شش نفره پس از انجام مقدمات اداری مربوطه، با هواپیما به کشور همسایهی کشور قحطی زده وارد و سپس از راه زمینی عازم آنجا شدند. گروه به محض ورود و جمع آوری اطلاعات اولیه در مورد وضعیت منطقه و شدت فاجعه عازم انجام مأموریت شدند.
یک هفته بعد دو کیسه سفید رنگ جلو در یکی از اتاقکهای امدادرسانی به قحطی زدگان پیدا شد. روی کیسهها با خط بد نوشته شده بود:
« ما گرسنه هستیم. برای ما غذا بفرستید. »
امدادگران درون کیسهها استخوان های شش روان درمانگری را پیدا کردند که توسط گرسنگان خورده شده بودند.
اهواز- 18/4/87
در چشمهای من آجر می چینند
دیوار خانهی تو
هر روز بالاتر می رود
خداحافظ محبوب من!
تو را دوباره نخواهم دید
حالا که این شعر را می نویسم
کارگرها
آنجا مشغول کارند.
رسول یونان / من یک پسر بد بودم/ نشر افکار
خداحافظي ات
پيام كوتاهي بود
كه نيمه شب رسيد
و بعد
شب
آنقدر بلند شد
كه هرگز از نيمه نگذشت.
پ.ن1: برای دو ماه مسافر شدم و نمی تونم بهتون سر بزنم.
پ.ن2: وبلاگ به لطف محمد امین بهروز می شه ، پس سر بزنید و البته کامنت هم فراموش نشه!
پ.ن3: دلم برای همه تون تنگ می شه...