تبليغاتX
همسایه‌ها

ویلدنبرگ بزرگ

نوشته‌ی زیگفرید لنتس

نامه رسید و با آن، امید تازه ای در من پیدا شد. نامه کوتاه بود، عنوانی نداشت، با لحنی عادی اما مؤدبانه، بدون اظهار هم‌دردی و بی آن‌که بتوان دست کم از خلال اشاره ای پنهانی یا احتمالا" سهو آمیز دریافت که کار بر وفق مراد است. با آن‌که نامه را چندین بار خواندم و در آن پی در پی کلمات مناسبی جست و جو کردم که در هیجان اولیه، متوجه وجود آن‌ها نشده بودم و با آن‌که تمام کوششی که برای استخراج نکات مثبت در آن کردم، بی نتیجه بود، باز به نظرم آمد که نمی توانم مطلقا" قطع امید کنم: آن‌ها از من دعوت، و در واقع به من پیشنهاد کرده بودند که به کارخانه بروم و خودم را معرفی کنم.

 متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 6:25 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

من دهان تو، صداي تو، گيسوي تو را آرزو دارم

دور نشو، حتي براي يك روز

دور نشو، حتي براي يك روز، زيرا...

زيرا... نمي دانم چه بگویم: يك روز هم طولاني‌ست

و من انتظارت را خواهم كشيد، همان گونه كه در يك ايستگاه خالي

هنگامي‌كه قطارها در نقطه اي ديگر توقف كرده اند، به خواب مي روم.

تركم مكن، حتي براي يك لحظه، زيرا

پس از آن ذره هاي كوچك دلتنگي به يكديگر خواهند پيوست.

دودي كه در جستجوي خانه پرسه می زند

به من هجوم خواهد آورد و قلب كوچكم را خفه خواهد كرد.

آه، اي كاش سايه تو بر ساحل، هرگز محو نشود.

اي كاش پلك هاي تو هرگز به سوي فاصله هاي تهي نلرزند.

حتي براي يك ثانيه تركم مكن، محبوبم

زيرا در آن هنگام كه دور می شوی

من در پيچ و خم هاي دنيا سرگردان خواهم شد، در حاليكه مي پرسم

آيا بر خواهي گشت؟ آيا مرا اين‌جا به حال مرگ رها خواهي كرد؟

 

پابلو نرودا

ترجمه‌ي ايمان عابدين

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/24ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

به خاطر بغض های ترد محمد امین

غصه نخور مرد!

آسمان که به آخر نرسیده

هنوز آن‌قدر بغض دارد

که دوباره

یادت برود چتر برداری و

دوباره خیس شوی و

دوباره هیچ کس نبیند

گریه هایت را

 

غصه نخور!

آسمان که به آخر نرسیده

آن‌قدر می بارد

که نیزار قد بکشد و

جهان

پر شود از لذت نت های غمگین.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

تو

خواب شیرین مزرعه ای

غرق در گندم های آفتابی

بی هراس داس و

بغض نشکسته‌ی ابرها

من

کابوس مترسکی لرزان

که از صدای بال پرندگان

می ترسد و

پای فرار ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |