تبليغاتX
همسایه‌ها

به مهدی علاقمند که این شعر را دوست می‌داشت

رو به رویم

یک فندک

و چند نخ سیگار

که روشن نمی‌کنم

چون هنوز هم دوستم داری.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

فریاد

مرد آخرین پک را به سیگارش زد.چند لحظه به ته مانده‌ی آن نگاه کرد و بعد زیر پا لهش کرد.زیر لب گفت« دیگه بسه ».آن‌قدر تنهایی‌اش را با سیگار کشیدن پر کرده بود که دیگر خسته شده بود.نگاهی به جمعیت توی پیاده رو انداخت که با سرعت در رفت و آمد بودند.خودش را جمع و جور کرد،نفس عمیقی کشید و رفت بالای سنگ بزرگی که افتاده بود گوشه پیاده رو.دست‌هایش را حلقه کرد دور دهانش و بلند فریاد زد:

- آهای مردم، من یه آدم تنها هستم...

نگاهی به جمعیت انداخت.عکس العملی را ندید؛« حتما"نشنیدن ».

این‌بار بلندتر فریاد زد:

- آهای مردم، من یه آدم تنها هستم...

باز هم اتفاقی نیفتاد.دوباره و چندباره حرفش را تکرا ر کرد،هر بار بلندتر از قبل،اما...

بعد از آخرین فریاد،آرام از سنگ پایین آمد،سیگاری روشن کرد و لا به لای جمعیت گم شد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بریده‌ای از کتاب« نیایش»

اثر مهاتما گاندی

ترجمه‌ی شهرام نقش تبریزی

نشر نی

نیاز بشر به نیایش همسنگ نیاز وی به نان است.انسانِ بد از گوش خود برای شنیدن بدگویی از دیگران و [از چشمانش برای]دیدن صحنه‌های گناه آلود استفاده می‌کند؛ولی انسان خوب می‌گوید اگر هزار چشم و هزار گوش هم داشتم،از آن‌ها برای چشم دوختن به سیمای خدا و تماشای دائمی او و گوش سپردن به سرود‌های معنوی بهره می‌جستم و پنج هزار زبانم را برای تسبیح و زمزمه‌ی عظمت او به‌کار می‌گرفتم.من فقط به دلیل نیایش‌های همه روزه‌ام است که حس می‌کنم مزه‌ی طعام حکمت را چشیده‌ام.قوت و طعام آن‌کس که هوای انسان شدن را در سر می‌پروراند،دال و روتی* نیست؛این‌ها در چشم او چندان اهمیتی ندارند.غذای حقیقی وی نیایش است.

پی نوشت:

*دو نوع غذای هندی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

از روزگار رفته حکایت...

آخرین پیچ کوچه را که پشت سر گذاشتم

سرریز عطر پیراهن آبیت شدم

که بوته‌هایش به شکوفه نشسته بود

به خانه‌تان که رسیدم

پیرزنی را دیدم

که پیراهن آبی پوشیده بود

و با دهان باز بی دندان

به من می‌خندید!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

به میمنت و مبارکی بالاخره یک نفر از مردم ترکیه به حرف آمد و اعتراف کرد که مولانای بزرگ ایرانی!! است و به زبان پارسی شعر می سروده.این شخص دوست داشتنی که یک تنه از حق ادیبان ایران زمین دفاع کرده کسی نیست جز اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات در سال گذشته که در یک اقدام شجاعانه!! بر این حقیقت بزرگ و انکار ناشدنی صحه گذاشته است. بالاخره از قدیم گفته‌اند مرغ همسایه غاز است.ما که تا حالا سیاست "جواب ابلهان باشد خموشی" را در پیش گرفته بودیم،بد نیست حالا که آن‌ها به اشتباه خود پی برده‌اند،بهشان حالی بدهیم و مراتب سپاسگذاری‌مان را به اطلاعشان برسانیم.در همین راستا پیشنهاد می‌کنم یک نامه رسمی با هفتاد میلیون امضاء تنظیم کنیم و در آن از این مرد بزرگ تقدیر و تشکر به عمل آورده و یک عدد خودرو ملی هم تقدیمشان کنیم.خدا را چه دیدی؛شاید این‌کار فتح بابی شد برای آنکه سایر دشمنان فرهنگ و ادب این مرز و بوم به خود بیایند و دست از غارت گنجینه های ادب پارسی بردارند.اول از همه هم این پائولو کوئیلو نان به نرخ روز خور و پررو!!

واما شرح ماوقع:

دفاع از مولانای ایرانی

درست روزهایی که قیل و قال زیادی در قونیه به راه انداخته‌اند تا مولانا را از آن خود کنند،اورهان پاموک اهل ترکیه،این شاعر بزرگ پارسی گوی را به تمامی ایرانی دانست و عنوان کرد که او و دیگر شاعران ایرانی تأثیرات فراوانی در شعر مدرن ترکیه داشته‌اند.این نویسنده برنده نوبل 2006،در گفت و گویی که روز گذشته خلاصه آن در «مهر» منتشر شد در مورد وضعیت ادبیات در آسیا و خاورمیانه، به جهانی شدن ادبیات این کشورها اشاره کرد و از ورود تدریجی ادبیات ایران،چین و هند به جهان سخن گفت.پاموک همچنین رمان « بوف کور» صادق هدایت را بی نظیر توصیف کرد.اورهان پاموک که چندی قبل دکترای افتخاری خود را از دانشگاه« تیلبورگ» هلند دریافت کرد،در سال 1951 در استانبول به دنیا آمد.او تا سن 22 سالگی می‌خواست نقاش شود،به همین دلیل وارد دانشگاه معماری استانبول شد،اما برای تحقق رویای هنرپیشه شدن بعد از سه سال این رشته را نیمه تمام رها کرد.کار بعدی پاموک خبرنگاری بود که او را به سمت نویسندگی سوق داد.او در سال 1982 اولین اثرش را منتشر کرد،اما کمی قبل خود را در خانه اش منزوی کرده بود.« برف»،« نام من قرمز است»،« قلعه سفید» و « زندگی نو» از جمله کارهای این نویسنده است.

منبع:روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

...و من

زیر باران بودم

آن هنگام

که چتر اعتمادم شکسته بود.

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/04ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

من

رسم پروانه شدن را

آموخته بودم

آتشی که برانگیزاندم نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |