تبليغاتX
همسایه‌ها
 تو چرا این‌قدر می‌لرزی مرد؟!

یادداشتی بر مجموعه داستان « شمایل لرزان مردها »

نویسنده:هادی نودهی

ناشر: انتشارات نیلا

مجموعه داستان« شمایل لرزان مردها»* یازده داستان را شامل می‌شود. درون‌مایه‌ی مشترک این داستان‌‌ها بیان سرخوردگی‌ها و مظلومیت‌های مردان!! است. شاید این جمله شوخی تلقی شود، اما در زمانه‌ای که طرفداری از حقوق زنان و بیان مظلومیت‌های آنان رواج چشم‌گیری دارد ( با تکیه بر معضل مردسالاری که معضلی است غیر قابل انکار ودر عین حال غیر قابل تسری به کلیت مردان) نودهی برخلاف عرف عمل کرده  و از مشکلات و آسیب‌های روحی و روانی مردان می‌نویسد. اکثر داستان‌های این مجموعه از آن دسته داستان‌ها هستند که برای خواندن‌شان زیاد به زحمت نمی‌افتید و شاید بتوان همه‌ی آن‌ها را بدون وقفه هم خواند.

 

همان‌گونه که ذکر شد داستان‌های این مجموعه، تصویری از مشکلات مردان در جامعه‌ی ایران به دست می‌دهند. مردانی از یک نسل خاص، آدم‌های میان‌سالی که در گذر از حوادث و رویداد‌هایی هم‌چون انقلاب و جنگ و... به نوعی سردرگمی و بی هویتی رسیده‌اند. عمده ترین مشکل آن‌ها تنهایی و ناتوانی دربرقراری ارتباط با دیگران به ویژه جنس مخالف است. آنان یا ازدواج نکرده‌اند یا اگر ازدواج کرده اند زندگی مشترک لذت‌بخشی ندارند. شخصیت اصلی داستان« بلو لیدی »  مرد مجردی است که در یک آزمایشگاه تشخیص طبی کار می‌کند و مدام با بوهای مختلف سر و کار دارد، به گونه‌ایکه قادر است به واسطه‌ی بو به شخصیت آدم‌ها پی ببرد. او به طور اتفاقی عاشق یک پزشک می‌شود. تنها چیزی که خاطره‌ی معشوق را برای عاشق زنده می‌کند بوی بتادینی است که از تنها ملاقات‌شان در خاطر مرد مانده. نه هدیه، نه عکس، نه صدایی ظبط شده روی نوار پیغام‌گیر؛ هیچ‌کدام نشانی از معشوق نیست. در داستان « سس مخصوص برای یک روز عالی » تنها تفریح شخصیت‌های اصلی داستان شرط بندی روی مجریان زن تلویزیون است. زن و مرد داستان « غروب‌های جمعه تنها می‌روم شام بگیرم » فقط در کنار هم زندگی می‌کنند و اثری از عاطفه در رابطه‌ی آن‌ها دیده نمی‌شود. دیالوگ‌های رد و بدل شده بین آن‌ها سرشار از کنایه و خشونت و تحقیر است. در داستان« پنجره‌ ای روشن رو به روی باجه تلفن خالی» با مردی مواجه هستیم که «...همه‌ی کس و کارش تو بمبارون اصفهان از بین رفتن، خودش جبهه بوده.» و حالا برای پر کردن خلأ تنهایی خود به گدایی پول می‌دهد تا به او تلفن بزند. مردان مورد بحث حتی با هم‌جنسان نسل بعد از خود هم قادر به برقراری ارتباط نیستند و آن‌ها را به عنوان مشتی ژیگولوی کله روغنی می‌نامند.

 

نکته‌ی جالب طنز تلخی است که در بیش‌تر این داستان‌ها به چشم می‌خورد. مثلا" در داستان‌ « خوره‌ی زندگی» نویسنده ‌ای قصد خود کشی به سبک صادق هدایت را دارد، اما با تماس تلفنی زن ناشناسی که به او ابراز علاقه می‌کند به ناگهان متحول شده و یادش می‌رود که قرار بوده خود کشی کند!!در داستان « کاغذی چرب برای تو دلدارم » مردی که یک ازدواج ناموفق داشته برای سیزدهمین بار به اداره ای می‌رود تا استخدام شود اما از پنجره‌ی اتاق ِ مصاحبه، چشم‌اش به زنی می‌افتد و از خود بی خود می‌شود. به نظر نمی‌رسد که طنز مورد اشاره عامدانه به‌کار گرفته شده باشد، چون از موقعیت‌ها و اتفاقات داستانی  که در ذات خود طنز آلود و حتی مسخره هستند نشأت گرفته(طنز موقعیت به جای  طنز کلامی).

 

زنان در این داستان‌ها بیش‌تر عاملی هستند برای نمایش ناتوانی‌ها و درماندگی‌های مردان. البته این جمله بدین معنا نیست که زنان نقش بی اهمیتی در این داستان‌ها دارند. در هیچ‌کدام از داستان‌ها تصویر منفی از زنان ارائه نمی‌شود و اشکال بیش‌تر به مردان برمی‌گردد که توانایی ایجاد یک رابطه‌ی ساده‌ی عاطفی را هم ندارند. اما ساده انگارانه است که بخواهیم مردان را مقصر اصلی جلوه دهیم و بی‌شک نویسنده هم چنین منظوری را دنبال نمی‌کرده.  به نظر می‌رسد کشف دلایل این ناتوانی و جدا افتادگی، بستگی مستقیمی با شرایط اجتماعی و سیاسی دارد که مردان مورد اشاره در آن و با آن رشد کرده اند که از اشارات غیرمستقیمی که در بعضی از داستان‌های این مجموعه دیده می‌شود{ مثل اشاره به سن شخصیت اصلی در داستان بلولیدی و حضور شخصیت داستان پنجره ای روشن رو به روی باجه تلفن خالی در جنگ } می‌توان به حوادث اجتماعی و سیاسی مورد اشاره پی برد.

 

در ابتدا گفتم که خواندن بیش‌تر داستان‌های « شمایل لرزان مرد‌ها » چندان دشوار نیست و نودهی تلاش کرده تا فارغ از پیچیدگی‌های فرمی و کلامی روایت خود را به مخاطب عرضه کند و شخصا" معتقدم که به‌ترین راه را برگزیده، چون در غیر این‌صورت از تأثیر گذاری داستان‌ها کاسته می‌شد و این دقیقا" همان اتفاقی است که برای داستانی چون« شوخی» رخ داده وچرخش پایانی داستان چندان قابل قبول و مناسب به نظر نمی‌رسد.

 

نکته ای که در پایان شایستگی توجه دارد نام مناسب و تیزهوشانه‌ای است که نودهی برای این مجموعه داستان برگزیده.« شمایل لرزان مرد‌ها » نام هیچ‌کدام از داستان‌های این مجموعه نیست اما به خوبی در خدمت بیان اهداف نویسنده قرار می‌گیرد و ارزش انتخاب یک نام مناسب را یادآور می‌شود.

 

پی نوشت:

* نام‌ها و عباراتی که  داخل «  » آمده ، همگی از متن کتاب انتخاب شده‌اند.

ایمان عابدین

   

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 چه کسی با کفش‌های چرمین رویا می‌بافد؟

به خاطره‌ی جناب دکتر مهاجرانی در سال‌هایی که بود . 

کریس دِبرگ آوازخوان- ترانه سرا‌ی ایرلندی تبار در ترانه‌ی « کفش های چرمین » از سفر به سرزمین آزادی سخن می‌گوید. او رخت مخصوص این سفر را به تن می‌کند و با رویای خوش‌رنگ زندگانی که در ذهنش نقش بسته است چمدان به دست ، قلب و روحش را که خواهان آزادی نوع بشر است به انسان‌های دیگر که قبل از او به سوی این سرزمین رویایی حرکت کرده اند، پیوند می‌زند . آن‌هایی که طی سال‌ها و قرن‌ها نبرد و مبارزه راه را برای او و دیگران هموار کرده اند و حالا شاید حتی اسمی از آن‌ها هم باقی نمانده است. آواز خوان- ترانه سرا به هیچ وجه انسان تک بعدی وسطحی نگری نیست ، به من و تو و هزاران انسان دیگر که در آینده به کارزار حیات پای می‌گذارند می‌اندیشد ، او به ما از سختی‌ها و مصائب این سفر می‌گوید ، از تنها ماندن‌ها،ناامید شدن‌ها و خستگی‌ها و این که این‌ها نباید مارا پژمرده و سرخورده کند ، ما باید دل زنده و استوار در راه رسیدن به مقصد نهایی که همانا  کشف حقیقت آزادی است گام برداریم تا این گوهر گرانمایه را با تمامی وجودمان لمس کنیم و به فرد فرد اعضاء جامعه‌ی انسانی از هرقوم و نژادی  پیشکش کنیم و این که یادمان باشد در این جهان محنت زده و پر تناقض هیچ چیزی به آسانی به بار نمی‌نشیند و فتح سایه‌گاه امنیت و رفاه فقط به همت  والای ما انسان‌های این جهانی محقق خواهد شد. چیزی که دور از دسترس نیست دستیابی به سرچشمه‌ی نور و روشنی و نفس کشیدن در  هوای تازه‌ی اعتماد و اتحاد است و  زمانی فرا خواهد رسید که ذره ذره های زمین و آسمان دست به دست هم می‌دهند تا ما را به رویایمان برسانند وآنجاست که رخوت و تنهایی رنگ می‌بازد و اندیشه مشترکمان به جایش گل می‌دهد و  تا همیشه میراث مشترک بشریت خواهد شد.

 

Leater on my shoes*

کفش های چرمین

 

Ive got leather on my shoes and Ive got a dream to live

کفش‌های چرمین به پا کرده ام و رویایی برای زیستن دارم

There is nothing left to lose so I am going

دیگر چیزی برای باختن نمانده ، این است که دارم می‌روم

Ive got a suitcase here on my hand and Ive got hungry heart

چمدانی در دست دارم و قلبی گرسنه

And Iam going to join the millions there before me

 و دارم می‌روم تا به میلیون‌ها نفری که پیش از من به آنجا رسیده اند ، بپیوندم

Out on freedom road

به راه آزادی

No one s coming to my door and my friend have gone

هیچ‌کس به خانه‌ام نمی‌آید و  تمامی دوستانم رفته‌اند

There is no work here anymore it is deserted.

اینجا دیگر کاری نمانده است ، پرنده هم پر نمی‌زند

And though I now hate to leave from this land that I love

و با این که می‌دانم متنفرم که سرزمینی را که دوستش دارم ترک کنم

There is new tomorrow waiting

آن‌جا آینده یی در انتظار تو است در راه آزادی

Yes It is shining on the freedom roads on the freedom roads

آری آینده یی که در راه آزادی می‌درخشد

Oh sometime it is going to be lonely some times it will be sad  

آه ، در این راه گاه تنها می‌مانی ، گاه غمناک می‌شوی

But Ive got to help on going

ولی باید به رفتن ادامه دهم

Until I hold that promised land in the palm of my hand

تا سرزمین موعود را در میان دست‌هایم بگیرم

Nothing ventured nothing gained or won without a hard fight

هیچ چیز  بی مخاطره نیست ، هیچ  پیروزی و بهره ای بدون تلاشی سخت به دست نمی‌آید

We would never reach the sun without trying

ما هرگز بدون تلاش به خورشید نمی‌رسیم

Out in the srarry night

وقتی در شب پر ستاره

And when we re a million miles from home

میلیون‌ها فرسنگ دور از خانه‌ایم

We will see we are not alone

می‌بینیم که تنها نیستیم

In the heavens out on the freedom road

در آسمان‌ها ، آن‌جا در راه آزادی

Out on freedom road

آن‌جا در راه آزادی

Out of on freedom road

آن‌جا درراه آزادی

Out of freedom road

آن‌جا در راه آزادی

*- ترانه های کریس دبرگ ، ترجمه‌ی پیام نیکدست و فرهاد فرهمند پور ، ویراستار م.آزاد، تهران، نشر ثالث

 

محمد امین عابدین

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/21ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

از طرف دوست نازنینم محسن فرجی به یک بازی دعوت شده‌ام؛ نوشتن پنج آرزو.هرچی به ذهنم رسید نوشتم.البته یکی از این آرزوها بین من و عزیز دیگری مشترک است:

۱.برقراری صلح و عدالت در سرتاسر جهان (باور کنید شعار نمی‌دهم!)

2.نیک بودن ،نیک دیدن ،نیک خواستن ،نیک رفتن (آخری مهم‌تر است!)

3.چاپ مجموعه‌داستان‌ها و رمان‌هایم(خدایا کمکم کن!)

4.زودتر از عزیزانم دار فانی را وداع گویم (!!!!!)

5.این یکی بسیار شخصی است (لطفا"تقاضا نفرمایید!)

 

 با کسب اجازه از محسن نازنین، همسایه‌ی خوبم مهدی علاقمندرا هم به این بازی دعوت می‌کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/16ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 رویای یاس

هیچکس، هیچ کس نیست

ای کاش می‌دانست

..........................................

آن‌روز

که باد به غبغب داس می‌انداخت

دانستم

که رویای یاس نیز

                       خواهد مرد

آن‌روز را می‌گویم

آن‌روز را که موج سر بر زانوان ساحل

                                     دریا را می‌گریست

آن‌روز را

 که مَه در محاق مِه

                            خورشید را می‌سرود

آن‌روز را می‌گویم

آن‌روز را..........

صادق سلطانی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 حکیم عمر خیام و تقویم جلالی

تقويم هجري خورشيدي که مورد استفاده‌ی ما ايرانيان است ، 6 مارس 1079 ميلادي (پانزدهم اسفندماه) توسط حکيم عمر خيام نيشابوري تکميل شد که به تقويم جلالي معروف شده است ، زيرا در زمان حکومت جلال الدين ملک‌شاه سلجوقي تنظيم شده بود .اين تقويم (خورشيدي) دقيق‌تر از تقويم ميلادي است ، زيرا عدم دقت آن هر 3770 سال ، يک روز است و تقويم ميلادي هر3330 سال. در تقویم جلالی ، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد، 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است.هر چهارسال ، یک‌سال را کبیسه می‌خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می‌شود.در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد. عمر خيام که در سال 1044 ميلادي به دنيا آمد و در سال 1124 درگذشت نه تنها رياضيدان و آگاه از علم هيأت (فضا - ستارگان) بود بلکه در فلسفه ، پزشکي و شعر نيز شهرت جهاني دارد و رباعيات او که در سال 1839 به انگليسي ترجمه شده هنوز هر سال تجديد چاپ مي‌شود. آثار ديگر او از جمله «نوروز نامه» و «رساله در وجود» معروفند. عمرخيام با همه‌ی علاقه‌ای که به زادگاهش نيشابور داشت ، در طول حيات خود چند سفر تحقيقاتي به اصفهان ، سمرقند ، بخارا و ري کرده بود . وي با اين که به کار دولتي علاقه نداشت ، دعوت شاه وقت را براي ساختن رصدخانه ري پذيرفت.

 

نوشیروان کیهانی زاده روزنامه‌ی اعتماد

+ نوشته شده در جمعه 1386/01/03ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 نوروز باستانی و جشن آغاز بهار زندگی بخش،جشن پیروزی نیکی بر بدی بر همه‌ی ایرانیان و ایران دوستان فرخنده و خجسته باد.

 

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زر اندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گل‌زار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست،ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه‌ی قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز هم‌چون من غمی د ارد شبا نروزی

میی دارم چون جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مباد بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عُجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنی تر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه‌ی جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورا نشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

به بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی

 

حافظِ شیراز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |