تبليغاتX
همسایه‌ها

 پدربزرگ وقتی فلان کاره‌ی فلان اداره شده بود سی سالش بود و با زن دلخواهش آشنا شد. یک داستان عاشقانه صد در صد کلاسیک ِ کمونیستی؛ آن‌ها در یک گردهمایی شبانه حزب با هم آشنا شده بودند. مادربزرگ دیر رسیده بود. خیس ِ باران، روی تنها صندلی خالی کنار پدربزرگ نشسته بود و روی شانه او خوابش برده بود. پدربزرگ از کم علاقگی مادربزرگ به موضوعاتی که حزب با آن‌ها درگیر بود خوشش نیامد و صد البته در جا، دل به عطرش با...خت. همان شب، آن‌ها درباره ایده‌آل‌های ناب و آینده روشن حرف زدند. درباره پلیدی کاپیتالیسم غرب، درباره پذیرفتن اتحاد جماهیر شوروی و مهم‌تر از همه، درباره لنین. پدربزرگ که فهمید هر دو به یک چیز علاقه دارند و چیزهای مشترکی را می‌ستایند، صبح روز بعدش مادربزرگ را به دفتر شهرداری برد و همان جا با هم ازدواج کردند.
مادربزرگ در سال 1989 از سرطان سینه درگذشت؛ فقط یک ماه بعد از فروپاشی کمونیسم در بلغارستان. او را در دهکده خودمان دفن کردیم. پدربزرگ توی درشکه، کنار تابوت نشسته بود و دست بی جان مادربزرگ را گرفته بود. موسیقی در اطراف جاری بود؛ صدای بم و غمبار ِ نی، شیپور و طبل. مراسم تدفین کمونیست ها کشیش ندارد. مادربزرگ را هم که در قبرش گذاشتیم، کشیشی در کار نبود. پدربزرگ از جلد دوازدهم ِ مجموعه آثار لنین خواند...

بریده ای از داستان فوق العاده «خریدن لنین»/ میروسلاو پنکوف/ ترجمه امیر مهدی حقیقت
منبع: ماهنامه داستان همشهری/ آذر ۹۰
 

+ نوشته شده در جمعه 1390/10/16ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

سه شعر کوتاه از من در آنات منتشر شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

چطور می شود قلبی را پنهان کرد

که این همه عاشق است

خبر مرگت را که آوردند

تو نبودی

هر بادی که می گذشت

پرده ی دلم را تکان می داد

تو مرده ای

و من هنوز

نگران چین پیشانی ات هستم.

(غلامرضا بروسان)

* جهان بدون شاعران به لعنت شیطان هم نمی ارزد...چه غلطی می خواهی بکنی روزگار، بدون شاعر شگفت انگیزی مثل غلامرضا بروسان؟...لعنت به تو روزگار...

** خبر پرواز ابدی رضا بروسان و خانواده اش من را حسابی به  هم ریخته...حالم از زنده ماندن خودم به هم می خورد... 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/15ساعت 3:45 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

یکی از داستان هام با عنوان "گربه های شاهین نسب" به جمع ۴۰ داستان برتر دومین دوره جایزه ادبی "چراغ مطالعه" راه یافت. خبر تکمیلی در سایت جشنواره قابل رویت است.

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/12ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

زیر نم نم باران

پیاده رو هم دلش می‌خواهد

                         سیگاری روشن کند و

با تو

به یک پیاده روی طولانی برود.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

گاوها

گاوهای خاکستری

با چشم های غمناک

در رویاهای خود گم شده اند

آنچنان که

حتی بر نمی گردند

               به آدم نگاه کنند.

پکی از سیگار/ اوکتای رفعت/ ترجمه رسول یونان

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/29ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

این حق آسمان است که می رود بالاتر
کجای جهان این گونه است آخر
که چون از خواب برمی خیزی می گویی
گور مرا نشان دهید
یا فکر می کنید می شود بدون هیچ تشویشی
بر پل ها قدم زنان پرندگان را دید
از من که گذشته دیگر
اما این جا چقدر ساده پای می نهند
به حرف ساعت ها و روزهایشان
هیچ کس انگار مخاطب هیچ کس نیست
و تازه تعجب می کنند
وقتی شاعری می گوید
تنها سیب نیست که دو نیمه یگانه است
که گاه نیز یک جان در دو سوی رود تقسیم می شود
چون شمعی که سبز می شود میان آیینه.

هرمز علی پور/ اوراق لاجورد

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/08/22ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

تیرهای چراغ برق

پرنده‌های زیادی به خود دیده‌اند

تیر چراغ برق کنار خانه‌ام اما

حکایت دیگری دارد

 

شک ندارم روزی

دلبسته‌ی یکی از همین پرنده‌های رهگذر بوده

که هر شب

-این‌قدر غمناک-

نورش به خانه‌ام سرازیر می‌شود و

هوای شعر را در من

                           جاری می‌کند.

پ.ن: اینجا اولین و امن ترین خانه مجازی من است. چیزی شبیه امن ترین خانه در جهان واقعی. هر جا که باشم و هر جا که بنویسم دلم برای این خانه و نوشتن در اینجا و هم نفسان اینجایی ام تنگ میشود...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

سه تا از شعرهای کوتاهم در " آنات" منتشر شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

عاشق شده    صندلی ِ گَردان

می‌گردد و

         می‌گردد و

می‌گردد

به دور هیچ!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/22ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

رأس ساعت بیدار می‌شوم...

برای صبح روز بعد آن‌قدر کارهای جورواجور روی سرم ریخته بود و آن‌قدر استرس به سرانجام رساندنشان را داشتم (مهم‌ترین‌شان هم امضاء قرارداد چاپ اولین رمانم بود) که شب ساعت را روی پنج و نیم کوک کردم، به این نیت که با فراغ بال بلند می‌شوم و دوش می‌گیرم و صبحانه می‌خورم و رآس ساعت هفت، قبراق و سرحال از خانه بیرون می‌روم و تا ساعت دوازده همه کارهایم را انجام می‌دهم و با خیال راحت برمی‌گردم تا بازنویسی آخرین فصل رمان را به اتمام برسانم.

صبح روز بعد، از بیدار شدن تا به سرانجام رسیدن همه کارها؛ همه چیز– از جمله امضاء قرارداد چاپ با حق التألیفی قابل توجه- طبق برنامه ریزی شب قبل جلو رفت و وقتی ساعت دوازده و نیم برگشتم خانه و ساعت یک بدون خوردن ناهار، بازنویسی بخش‌های باقی مانده‌ی فصل آخر را شروع کردم از خوشحالی کم مانده بود سکته کنم.

اما از شما چه پنهان، تا همین حالا که مشغول نوشتن این داستان هستم این تنها رویایی بود که کاملاً مطابق میلم پیش رفت که آن هم به لطف لیوان آبی که مادرم رأس ساعت دوازده ظهر روی سرم خالی کرد به بیداری رقت انگیزی ختم شد.

اهواز- ۱۳/۳/۸۹

پ.ن:

بس که زندگی نکردیم/ وحشت از مردن نداریم

ساعتو جلو کشیدن/ وقت غم خوردن نداریم

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/23ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

فرناندو آرابالنمایشنامه سه چرخه/ فرناندو آرابال/ برگردان اصغر نوری/ نشر افراز

پیرمرد فلوت زن : ... یه کم اینجا می‌شینم، دیگه نای ایستادن ندارم.

کلیماندو : من هم همینطور، دیگه نای ایستادن ندارم.

پیرمرد : واسه خاطر سه چرخه‌ست.

کلیماندو : چی؟

پیرمرد : خستگی.

کلیماندو : معلومه، همه‌ی بعد از ظهر بچه‌ها رو چرخوندم. مخصوصاً زیر بغل‌هام درد می‌کنه.

پیرمرد : احتمالاً به خاطر صندل‌های پارچه‌ایه. منم تقریباً این جوری می‌شم، از زور فلوت زدن زانوهام درد می‌کنه.

هر دو با عجله حرف می‌زنند.

کلیماندو : احتمالاً به خاطر کلاه‌تونه. منم تقریباً این جوری می‌شم، از زور رژیم گرفتن ناخن‌هام درد می‌کنه.

پیرمرد : [بسیار عصبانی] احتمالاً به خاطر آبیه که از چشمه می‌خوری. منم تقریباً این جوری می‌شم، از زور شلوار پوشیدن ابروهام درد می‌کنه.

کلیماندو : [پرخاشگرانه] احتمالاً به خاطر اینه که ازدواج نکردین. منم تقریباً این جوری می‌شم، از زور خوابیدن دستمال‌هام درد می‌کنه.

پیرمرد : [خشن] احتمالاً به خاطر اینه که بلیت بخت آزمایی نمی‌خری. منم تقریباً این جوری می‌شم، از روز راه رفتن همه‌ی موهای سرم درد می‌کنه.

کلیماندو : [خیلی خوشحال] این درست نیست! این درست نیست!

پیرمرد : درست نیست؟

کلیماندو : نه، نه، درست نیست، همه‌ی موهای سرتون نمی‌تونه درد کنه چون شما کچل‌این.

پیرمرد : تو تقلب کردی.

کلیماندو : نه، نه اگه می‌خواین، از اول شروع می‌کنیم.

پیرمرد : محاله، تو بهتر از من استدلال می‌کنی و استدلال همیشه برنده می‌شه.

پ.ن: یک نمایشنامه ابزورد فوق العاده از آرابال بزرگ... ترجمه‌های اصغر نوری هم که همیشه دلچسب‌اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |