تبليغاتX
همسایه‌ها

بی تو امشب هر سر مویم جدا فریاد داشت

هر رگم در آستین صد نشتر فولاد داشت

من که دارم سنگ بردارد ز پیش راه من؟

یار غاری کوهکن چون تیشه فولاد داشت

کیست تا شوید غبار از صفحه خاطر مرا

جوی شیری پیش دست خویش فرهاد داشت

تا سپند آن آتشین رخسار را در بزم دید

آنچنان جست از سر آتش که صد فریاد داشت

یاد ایامی که صائب در حریم زلف او

پنجه‌ی من اعتبار شانه شمشاد داشت

صائب تبریزی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

به همراه لحظه‌ها و همیشه؛ محمود احمدی

سرباز ِ جنگ‌های نرفته ای

با دل گنجشک‌های هراسان

 

پوتین‌هایت را درآور

و به ما یاد بده

چگونه مین ها را خنثی کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

وقتی دلتنگی و

دستی به دستت

                  گره نمی خورد

مسافر بی بدرقه ای هستی

                           در شلوغ ترین ساعت ایستگاه

                                   

دلتنگ؛ که شعر می خوانی و

صدای ضبط شده ات را

مدام برای خودت پخش می کنی

نوازنده ای هستی

                           در خالی ترین سالن جهان

                           

شعرخوانی با دل تنگ

فقط زیباتر می کند

                      دلتنگی را.

بی ربط: مرگ روزای بچگی/ از روز به شب رسیدنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

   س: بیشتر شعرهای این دفتر شعر [این دفتر را باد ورق خواهد زد] در گفتمانی کلی درباره‌ی زندگی و تجربه‌ی پرسونای شعری از آن شکلبندی می‌شوند، اما این واقعیت، منجر به این نمی‌شود که به ورطه‌ی کلی گویی درغلطند.  تصور من این است که آن کلیت، در سپهر اندیشگی بیشتر شعرها، متکی بر موقعیت‌هایی عینی است؛ موقعیت‌هایی عینی که گاهی حتی در ذهنیت سوژه ساخته می‌شوند؛ مثل (... با این همه / باریکه‌راهی را / که از خانه‌ی مادری / تا این چهارراه ولنگ و واز پیموده‌ایم / خوب به خاطر داریم...)  اما مشکل من با تجربه‌ی تکه‌پاره‌ی انسان مدرن از هر نوع کلیتی است. به نظر شما آیا انسان مدرن می‌تواند تجربه‌ی شاعرانه‌ای انداموار (ارگانیک) و یکپارچه از هستی خود داشته باشد؟  

    ج:  این پرسش شما بحث بسیار گسترده‌ای را طلب می‌کند که نه تنها در این مجال کوتاه، بلکه اگر در میان مباحث پردامنه‌ی تاریخ فلسفه هم بگردیم، گمان نمی کنم به نتیجه‌ای قطعی برای آن برسیم. سئوال اساسی‌تر، این می‌تواند باشد که آیا اصولاً انسان می‌تواند درکی یکپارچه از هستی داشته باشد. البته تلاش کرده است که به چنین درکی برسد؛ زمانی با دل سپردن به مذهب، زمانی با عرفان و شهود، زمانی با خردگرایی، تفکر و دانش، زمانی هم همه‌ی این‌ها را به طنز و ریشخند گرفته‌است. انسان مدرن (اگر منظور شما انسان دوران مدرنیته است)، پس از آن که نگاهش را از آسمان برداشت و چشم به زمین دوخت، همچنان برای درک کلیت هستی و معنا بخشیدن به آن ، این مسئله را از زیر نگاه خود بیرون نیاورد، اگرچه نحوه‌ی نگرشش تغییر کرد. او خردگرایی را جایگزین اعتقاد به اصول مسلم و مقدس قرون وسطی کرد. ابزار تبیین و تفسیر جهان را از مذهب به علم تغییر داد، و همچنان به دنبال پاسخ بود.  زیر سؤال رفتن اصل مسئله و طرح اصل عدم قطعیت، مواجهه‌ی بعدی انسان معاصر بود با این پرسش باستانی.

     اما این که مواجهه‌ی شاعر با جهان هستی چگونه می‌تواند باشد، همه گونه می‌تواند باشد، اما بازخورد این مواجهه در شعرش (به‌صورت پاسخی قطعی، یا پاسخی غیرقطعی، یا مسئله‌ای بی پاسخ) الزاماً برای همه متقاعد کننده نیست. تجربه‌ی شاعرانه، تجربه‌ای ست که گذشته از ارتباط با سیر اندیشه‌های فلسفی اعصار، رابطه‌ی گسست‌ناپذیری با فرهنگ عصر و جامعه دارد. فرهنگ هم پدیده‌ای چسبناک است که با تغییرات اندیشه‌، به راحتی از بدنه‌ی ذهنیات انسان و جامعه کنده نمی‌شود؛ در برابر تغییر، مقاومت می‌کند و سرعت تحولات آن از سرعت تحولات دانش و اندیشه کندتر است. برای همین ما اتومبیلی با آخرین سیستم (نتیجه‌ی دانش و فن‌آوری جدید) می‌خریم و پیش از آن که سوار شویم، گوسفندی در پایش قربانی می‌کنیم (یک امر فرهنگی قدیم و مقاوم). می‌گویند جامعه‌ی ما ناموزون است. ما هر یک، به‌عنوان افراد جامعه هم ناموزونیم. در بعضی رفتارها مدرن، در بعضی پسا مدرن و در جاهایی سنتی هستیم. این ویژگی به همان خصیصه‌ی چسبنده بودن امر فرهنگ برمی‌گردد. در شعر هم اگر شاعر صادق و صمیمی باشد (یعنی ادا در نیاورد و نخواهد چیزی را که درونی‌اش نشده، به‌صرف مد روز بودن، ارائه کند)، تجربه‌های شاعرانه‌اش، گذشته از تجربه‌های زندگی، شرایط نشو و نما و صد البته آموخته‌هایش، از فرهنگ غالب بر شخصیت‌اش جدا نیست و این همه را گفتم تا گفته باشم که من شعرم را می‌نویسم و می کوشم چیزی را بنویسم که در من هست؛ در من واقعی. حالا شما بگویید مدرن، پسامدرن، سنتی، هرچه.  من هم ناموزونم، اما نگویید شما نیستید. دیگران هم هستند، همه.

    س:  خودتان فکر می‌کنید بهترین کارهایتان را در چه وضعیت‌های حسی و روحی نوشته‌اید؟  

    ج:  تنهایی، عمق تنهایی، عمق تنهایی تاریک، که شعر به دنبال دستی روشن می گردد و پیدا می‌کند، یا نمی‌کند و همچنان کورمال کورمال می‌گردد و برمی گردد. 

از مصاحبه سعدی گل بیانی با شهاب مقربین؛ انزوا برادر من است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

 

  ...۱۲ مهر ماه سالروز آغاز زندگی ابدی خالق ِ خالد ِ همسایه ها...

احمد محمود

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم

نامه را

لای روزنامه تو می گذاشتم

و به پسرک روزنامه ‌بر پولی می دادم

که فقط خودت بدانی

عاشقت هستم

 

کنار دکه‌ی روزنامه فروشی می ایستادم...

اگر این جا هم

مثل سرزمین های دور

با دوچرخه

روزنامه را در خانه ها می آوردند.

* نقد خواندنی دوست خوبم مصطفی پورنجاتی را در باب شعر امروز از دست ندهید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/06ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

بودن یا نبودن

- آقا سلام.

- سلام عزیزم، خوبی؟

- آقا می‌شه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟

- چرا نمی‌شه، دوستتو صدا کن تا عکس بگیرم.

- خب این دوستمه دیگه.

- این؟

- بله.

- پسرم داری با من شوخی می‌کنی؟

- نه به خدا، من که دروغ نمی‌گم.

- منم نگفتم دروغ می‌گی عزیزم، اما آخه... حالا چرا می‌خوای با این حیوون عکس بگیری؟

- آخه فردا می خوان دوستمو بکشنش، دلم براش تنگ می‌شه.

- خب این که چیز عجیبی نیست، اصلاً اینا رو نگه می‌دارن که یه روز قربونیشون کنن.

- ولی من نمی‌خوام بکشنش، آخه خیلی خوبه، منو هم خیلی دوست داره، تا صداش می‌کنم می‌آد پیشم، خیلی مهربونه.

- ای بابا پسر گلم، این‌قدر از این حیوونا تا حالا اومدن و رفتن، آب هم از آب تکون نخورده.

- آخه من نمی‌خوام دوستمو از دست بدم، ولی بابا به حرفم گوش نمی‌کنه، می‌گه این همه خرجش کردم تا بزرگ بشه و بکشمش.

- چرا هی می‌گی می‌خوان بکشنش! بگو می‌خوان قربونی‌ش کنن.

- چه فرقی داره؟ بالاخره که می‌میره.

- حالا نذر چی هست؟

- داداشی.

- آخی، داداشی مریضه؟

- نه، هنوز به دنیا نیومده.

- پس چی؟!

- آخه دکتر به مامان و بابا گفته که ممکنه داداشی مرده به دنیا بیاد، اونا هم می‌خوان دوستمو بکشن که داداشی زنده بمونه. آقا می‌شه یه سؤال بپرسم؟

- بپرس پسرم.

- آقا یعنی اگه دوست من بمیره داداشی زنده می‌مونه؟ یعنی هر کی می‌خواد زنده بمونه یه نفر دیگه باید بمیره؟

- ............

- آقا... آقا... حالا می‌شه از من و دوستم کنار اون حوض عکس بگیرین؟

 

                                                                                                         اهواز- 6/6/88

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط ایمان عابدین |

ارائه بلیت نشانه‌ی..... شماست

جلوی اتوبوس نسبتاً شلوغ بود اما در قسمت عقب تنها یک زن نشسته بود.

راننده رو به روی باجه بلیت فروشی ترمز کرد و با صدای بلند گفت:

- آقایونی که بلیت ندارن همین‌جا بخرن.

چند نفری پیاده شدند و بلیت خریدند. زن به باجه نگاه کرد و خندید.

اتوبوس راه افتاد.

 راننده گفت:

- آقایونی که بلیت نداده بودن بلیتاشون رو دست به دست کنن.

دست چند نفر بلند شد و چند لحظه بعد پیرمردی بلیت‌های جمع شده را به راننده تحویل داد.

یک ایستگاه مانده به آخر ِ خط زن گفت:

- من پیاده می‌شم.

راننده ترمز کرد و در عقب باز شد. زن پیاده شد و عقب اتوبوس را دور زد. راننده دستش را گذاشت روی بوق، سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد:

- خانوم بلیت!

زن اعتنایی نکرد.

راننده بلندتر از قبل گفت:

- هوی خانوم با توئم، می‌گم بلیت ندادی!

زن به طرف پنجره‌ی راننده رفت و گفت:

- بلیت ندارم!

- خب می‌خریدی.

زن خندید و گفت:

- خود شما گفتین آقایونی که بلیت ندارن بخرن، در ضمن گفتین آقایونی که بلیت ندادن بلیتاشون رو دست به دست کنن. غیر از اینه؟

چند لحظه بعد راننده هاج و واج به زن که به سمت دیگر خیابان می رفت نگاه می‌کرد و صدای مسافران را که به توقف اتوبوس معترض بودند نمی شنید.

                                                                                                        اهواز- ۲۹/۱۲/۸۶

بی ربط: همه‌ی عمر دیر رسیدیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

نامه‌هاي زني موهوم

ادواردو  گالينو

 پيرمرد تنهايي بود كه بيش‌تر اوقات را در رخت خواب مي‌گذراند. شايعه بود كه او گنجي در خانه‌اش پيدا كرده است. يك روز چند دزد وارد خانه‌ي او شدند و به هر جا سر كشيدند تا بالاخره صندوقچه را در انبار پيدا كردند و آن‌را با خود بردند. آن‌ها در صندوقچه را باز كردند، اما توي صندوقچه فقط پر از نامه بود. تمام نامه‌هاي عاشقانه‌اي كه پيرمرد در طول زندگي‌اش دريافت كرده بود. دزدها اول خواستند نامه را بسوزانند، اما پس از كمي صحبت تصميم گرفتند آن‌ها را يكي يكي بر گردانند، هر هفته یک نامه ... ازآن به بعد هر دو شنبه پيرمرد منتظر مي‌شد تا سر و كله‌ي پستچي پيدا شود و به محض آن‌كه او را مي‌ديد،‌ شروع به دويدن مي‌كرد. پستچي كه ديگر پيرمرد را مي‌شناخت ، نامه را در دست خود مي‌گرفت و پيرمرد هيجان زده را دور خود مي‌چرخاند و با او شوخي مي‌كرد. پستچي مي‌توانست صداي ضربان قلب پيرمرد را بشنود كه از شادماني دريافت پيام زني موهوم، ديوانه شده بود.

منبع: وب سایت مجموعه فرهنگی هنری تهران

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

تصویر

خانه‌ی خالی ِ تنهایی

مثل آیینه بی تصویر

در شب تنگ شکیبایی.

 

عکسی آویخته بر دیوار

مثل یادی سبز

مانده در ذهن شب پاییز.

 

دختری

گردن افراشته، با بارش گیسوی بلند

پسری

در نگاهش غم خاموش پدر

و زنی رعنا، اما دور...

 

در شب تنگ شکیبایی، مردی تنها

مثل آیینه‌ی بی تصویر

خالی ِ خانه‌ی تنهایی.

 

سایه‌ای خاموش

در شب آینه می‌گرید.

 

آه، هرگز صد عکس

پر نخواهد کرد

جای یک زمزمه‌ی ساکت ِ پا را بر فرش.

 

این که همراه تو می‌گرید آیینه‌ست

تو همین چهره‌ی تنهایی.

ه. ا. سایه/ مجموعه شعر تاسیان/ نشر کارنامه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

دوش آن غم دل که می نهفتم                           بادِ سحرش ببرد سرپوش

ای خواجه برو به هر چه داری                           یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت                             از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پندِ مردم                               می‌ گوید و خود نمی کند گوش

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |

دلم گرفته

 

در ایستگاه اتوبوس کنار خانه ام

بلیتی پاره نمی شود

 

دلم گرفته

پنجره را می بندم

و روی دیوار

قاصدکی نقاشی می کنم.

پ.ن: گاهی وقت‌ها یک ترانه آدم را می برد به ناکجا آبادی دوست داشتنی... مثل ترانه "دلبر" ویگن...

هنوزم دل هوس دلبر جونی می کنه/ نمی دونم چرا احساس جوونی می کنه...

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط ایمان عابدین |